زندگی افقی

به امید روزی که همه یخچال ها پر باشند.

 

نعره هیچ شیری خانه های چوبی را خراب نمی کند

      من از سکوت موریانه می ترسم.      

 

 

 

لطفا از آرشیو مطالب نیز دیدن فرمایید.

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
فکر می کنم این همه وقت چقدر همه چیز برایم خاکستری شده، زندگی، جوانی، رفاقت، کار و حتی حتی عشق .. خاکستری رنگ غم انگیزی است، جایی معلق است میان دو رنگ، نه سیاه است نه سفید اما می تواند هردوی اینها باشد، در عکاسی خاکستری رنگی خنثی است .خنثی بودن و بی تفاوتی سخت ترین قسمت اتفاق هاست، این که آدم واقعا نظری نداشته باشد . رسیده باشد به مرحله ای که همه ی اطرافیانش با هر عقیده ای حق داشته باشند و دیگر فرقی نداشته باشد ..

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
افسردگی بهایی ست که آدم برای شناخت خود می پردازد!

هر چه عمیق تر به زندگی بنگری

بیشتر رنج خواهی دید!

از كتاب "ونيچه گريه ميكند"
......
من همچنان سوار بر کشتی روزگار در اقیانوس عشق می رانم آن قدر غرق ابهام عشقم که هر چه از اقیانوس می نوشم معنی عشق را نمی یابم.شب مرا به دست روز می سپارد و من هیچ از عشق نیافته ام.من حتی قطره ای از عشق را درک نکرده ام.شاید اگر همسفر ماهیان اقیانوس عشق شوم بتوانم آن را بفهمم.هر برق پولک ماهی می تواند جرعه ای از عشق را نشانم دهد.حالا من غرق در اقیانوسم.نبض من با نبض خیس اقیانوس هم صدا شده و حالا عشق را به راحتی جان سپردن به برق یک پولک ماهی حس می کنم.آری بهای عشق تنها غرق شدن است. . .

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
امروز گریستم.بماندچطور،بماند کجا،اما بسیار گریستم.

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

چاهار بار نوشته و پاک کرده ام،انگار نوشتن یادم رفته است بعد از اینهمه وقت دوری و کم حرفی.که نه اینجا نوشته ام و نه هیچ کجای دیگر،گاهی چند خطی توی اتوبوس،میان راهرو های دانشکده ای غریب.!!!حرفی نبود.رمقی هم.الان اما بهترم،حال و روز دلم شکرِ خدا خوب است و کمی از غصه هام،از دلهره هام کم شده.شاید محض آمدن این باهارِ همیشه است،من این چند روز آخر اسفند و چند روز اول فروردین را دوست دارم.این آسمانِ گرفته ی باران دار،این گل دادن شمعدونی های قرمز و صورتی،این عوض کردن خاک گلدان ها.شاید هم محض این است که بعد از مدتی دراز سوگ واری آدمی خودش خود به خود دست می برد به التیام بخشیدن زخم هاش،خودش دست خودش را می گیرد می برد جلوی آینه،صورتش را با تیغ کندی می تراشد،دستی به پر رنگ کردن صورتش می برد،ناخن هاش را سوهان می کشد،سرش را می آورد جلو و می گوید دیگر بس است و خود آدم هم که انگار باورش می شود بس است آن همه غصه ها و تا کی آن همه غصه ها و ناگهان می بیند که دیگر رمق غصه نخوردن ندارد اصلا شروع می کند به همکاری و بعد از روزهای طولانی موهایش را دستی می کشد و هر دست را شانه ای.،مثلِ قدیم های کودکی.این وضعیت،این حس و حال هرچند کوتاه،اما لذت بخش است،امید تزریق می کند به رگ های آدم،هر چند که ته دلت بدانی زندگی هیچ چیزش خبر نمی کند و دست روزگار زیادی سنگین است.هر چند که ته دلت بدانی.گفتم دل،این ته دل جای مخوفی ست،خریت های آدم منشاش ته دل است.دلتنگی های کُشنده ی آدم هم،آگاهی های ژرف و ترسناک هم.خالی شدن این جاست که آدم را از پا می اندازد.که آدم را فلج می کند.این جاست که وقتی ناگهان مچاله میشود چشم های آدم شرشر می بارند مثل ابر های باهار،آمده ام بگویم این نود و چاهاری مراقبِ ته دل دیگران تان باشید،کاری نکنید،حرفی نزنید که خالی شود که بلرزد،از آن لرزیدن های بد،که اگر امید و پناه نیستید برای کسی،بی پناهی هاش را بیشتر نکنید،تکرار بی پناهی هاش نباشید.همین.
حرف از چی بود؟آهان...از من و این که مثل قدیم های کودکی هایم تنها شده ام..بله.با همه ی احساساتِ خطرناکی که منشا شان ته دلِ بی صاحاب آدم است،هنوز هم زنده باد خوشی های هر چند الکی،زنده باد آمدن باهار،زنده باد فروردین که هنگام بازگشت درنا هاست.زنده باد:)

+اگر از خداوند بخواهیم جنگ ها تمام شوند،که جهان روی ماه و خندان صلح را هم به خودش ببیند لحظه ای،خداوند چند سال دیگر خواستن مان را اجابت می کند؟چند سال دیگر می زند روی شانه ام که "بیا اینم از این،دیگه؟"

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
بعضی اشتباهات را نمی شود به آدم ها گفت.چرا؟چون نمی فهمند.چرا نمی فهمند؟چون فهمیدن را بلد نیستند.چرا بلد نیستند؟چون یاد نگرفته اند.چرا یاد نگرفته اند؟چون خودخواه بوده اند.چقدر این آدم های خودخواه بد ند.چقدر آزار دهنده اند.وای خدا نکند کسی اینگونه باشد که دوستش داری.که برایت مهم است.که برایت رقم دارد.ارزش دارد و چه بدتر است که توی خر آنقدر ترسو باشی که هیچ حرفی نزنی.که نتوانی توی چشم های طرف ت نگاه کنی و بگویی خب بابا...خب جان دل...چرا اینجوری می کنی؟نباش انقد...نباش انقد خودخواه...ما خر کی باشیم کلا در این دنیا،هوم؟...سخت است.زندگی میان آدم ها سخت است.ما آدم ها خواسته یا ناخواسته هم را آزار می دهیم.قبول کنیم یا نه هر کدام جوری،طوری بیماریم و هرگز هم نمی پذیریم.همه مان سر و ته یک کرباس،یک شکل،همه ی مان همان تکرار همیشه و مدام...همین.همین.همین.همین.
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
چگونه از فقر بنویسم ... !

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
نمیدانم چه شد؟

نمیدانم کجاست؟

دوباره از اول چک میکنم... همه ی معادلات درست است!

همه چیز را سر جای خود گذاشته ام...

اما نیست...

اما نیستی!!!

مانند مجهول معادله ایی که هرکاری میکنم به دست نمی آید! تو کجا از زندگی ام تفریق شده ایی که اینگونه کم دارمت؟!

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
اسم تو راه فراره... +دیشب تو آمدی به خوابم.تو آمدی در خوابم در آن کوچه ای که خیلی وقت پیش توی باران هی رفتیم ش.هی رفتیم ش.دیشب خوابت را دیدم و دلتنگ ت شدم توی خواب.می دانستم خواب است.می دانستم از خواب که بیدار شوم باز می رسم به همان دوری از دست های تو.به همان روزهای بی شعرِ گذشته.به همان بی حرفی ها،به همان سکوت ها.این دفعه که آمدی به خوابم لطفا یادم بیانداز که ببوسمت،هر چند کوتاه و با دلهره.دلم بسیار برات تنگ شده است.بسیار.بسیار.من این روزها بسیار مملو ام از اشک هایی که پایانی شان نیست.برایم شعر بخوان.برایم شعر بگو.حالا،اکنون تنها پناه من شعر است.هنگامی که در جهان هیچ آغوشی برایت باز نیست،که سر بر هیچ کجا نمی توانی گذاشت برای ثانیه ای،دقیقه ای مردن،این شعر است که دل داری ت می دهد،این شعر است که سرت را در آغوش می گیرد.این شعر است که دست می کند لا به لای موهای سیاه و سفیدت.این شعر است.این شعر است که اشک هات را پاک می کند.این بار که به خوابم آمدی برایم شعر بخوان.این بار که به خوابم آمدی بیا تصمیم بگیریم بر نگردیم به بیداری.برنگردیم به صبح.برنگردیم به زندگی
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
من
دیوانه ای
که جنون آمیزانه 
به عشق فکر می کنم
باران که می بارد
هر کجای جهان 
که باشم
مرا می شود 
خیس پیدا کرد
من 
گاهی کفش هایم را گم می کنم
ساده ام
سادگی را 
دوست دارم
از پرده و رنگ
به وسعت دود و آهن
می ترسم
من به مرگ بیشتر از زندگی 
ایمان دار

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
چگونه به دستانی که بارها برایت نوشته... به نگاهی که بارها برایت باریده... و به قلبی که بارها برایت شکسته... بگویم: او سهم دیگری بود...!!
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
چه زیباست از تو گفتن و چه زیباتر است از تو نوشتن... چه زیباست از تو خواندن و چه زیباتر است از تو نگاشتن... صدایت با رویاهای زیبای سرزمین عشق همراه است...صدایت را با گهرهای پرعظمت دریاهای بی کران هستی عوض نمیکنم... تو آیینه ی صاف بهشتی که لحظه خاطرات خوشی برایم می آوری... تو را یا زیباترین کلمات میخوانم...برایت مینویسم...از تو میگویم... چون بی صدایت مردابی خاموش خواهم بود... با گرمای نفست قندیل های وجودم را آب کن که تنها به امید نفس گرم تو این سرما را تحمل میکنم... آرامش چشمان تو رنگ از اشکهای بی رقم می دزد و پرنده ی چشمانت نفس از دل می رباید... ... و تو ... سرود ناب زندگانی را به دستان بی بخارم نوید میدهی...ای زیباترین احساس...ای آبی جاری آسمان
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
مگر هر روز روزنامه ها چاپ نمی کنند که دیکتاتورها به شهرهای فقیر نشین کردستان حمله کرده اند . مگر هر روز در مطبوعات نمی خوانیم که شهری را به بمب بسته اند . مگر هر سال در لیست خبرهای اندوهگین جهان نمی خوانیم که به دختران جوان تجاوز شده است . هر سال می گذرد ما نوروز هایش را جشن می گیریم . و تمام این اتفاقات تمام می شود . عده ای می میرند . عده ای زخمی می شوند . ولی عده ای دیگر می مانند و با رنج و اندوه زندگی می کنند . اندوه اینکه شرف را از دامانشان گرفته اند مردانی که مغزشان و دل سگ دینشان فاحشه خانه بود . بعد کم کم زخم هایشان تاول می زند در دامان آلوده ی شهر . و تا آخر عمرشان می ترسند حتی یک بار دیگر شبی را در خیابان ها قدم بزنند . و تازه این ترس هیچگاه از زندگیشان نمی رود . و هیچ کس هم نیست جوابی برای ترس هایشان داشته باشد . هر چه باشد شعار است و دروغ که هیچ کس باورش نمی کند .این ها تمام اتفاقاتی است که هر سال می افتد . ما از رادیو می شنویم . از روزنامه می خوانیم و در مطبوعات می نویسیمش . و هر سال هزار بار به خاطرشان گریه می کنیم . این ها هیچ کدامشان اتفاق های خوبی نیست . برای همین است که من فکر می کنم تنها اتفاق با عظمت جهان زمانی است که انسانی انسان دیگری را دوست داشته باشد . بی هیچ توقعی . بی هیچ بوسه و آغوش و لبی . فقط مراقبش باشد . حواسش را جم کند که مبادا غصه ای داشته باشد . دستش را بگیرد از دره های مشکوک زندگی عبورش بدهد . برایش لباس های گرم بخرد که مبادا سرمای زمستان به استخوانش بریزد . خانه را برایش گرم کند . نگاهش کند . وقتی حرف میزند به حرف هایش توجه کند . برایش وقت بگذارد . کاری کند که کسی در این دنیای بزرگ کنارش در آرامش باشد . این تنها اتفاق با عظمت جهان است اگر قرار باشد اتفاق با عظمتی بیوفتد و آرامش را به جهان باز گرداند .

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

تو مرا به خوبی هات،به هم پای من آمدن هات،به حرف هات،به دست هات،به مهربانی هات،به سادگی های کودکانه ات،عادت داده ای.آنقدر که دل نازک شده ام.به آنی دل تنگت میشوم.دلتنگ تویی که یکی هستی از همین آدم های دنیا.یکی از همین هایی که هر صبح بعد از بیدار شدن چند دقیقه ای توی رخت خواب می مانند و به چگونه شب کردن روز شان می اندیشند،تو یکی از همین هایی،که می روند،می آیند،می خورند،نگران میشوند،دلخور میشوند،فکرهای بد می کنند،فکر های خوب می کنند و من به همین تو،به حضور همین تو در زندگی ام احتیاج مبرم دارم.من حقیقتا در یک کلام به همین تو مبتلام.م ب ت ل ا.تمام

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
باید ذکر کنم که

 من خواهری دارم که شبیه هیچکس نیست.

که شبیه هیچ کدام از آدم های زمین نیست.

یک آبیِ آرامِ بلند است.

یک مهربان واقعی که از حساب و کتابِ کثیف زندگی های انسانی بی نصیب است.

او کسی بهتر است.

کسی که شبیه هیچکس نیست.

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
وقتی اشک می ریزی برای روز های قبل.برای همین لحظه ی نابِ تنهایی.برای روزهای بعد.برای ماضی ها و مستقبل ها.برای همه ی لحظه های با هم و بی هم.به سوگ که نشسته ای این چنین محزون در این بامداد شانزدهم دی ماه؟بی خیال پسر جان...بی خیال...زندگی نمی ارزد به این همه فکر و خیال.شربتت را بنوش...بهارنارنج ت را بنوش.راستی؟عطر بهار نارنج تورا؟تورا کجا می بُرد قبلا؟می بُرد تا زیرِ درخت های توتِ نزدیک خانه مادربزرگ.میبرد تا دلهره های گذشتن از کنار مردمانی عین خودت.غرق در زندگی.غرق در بیهودگی های مدام.عطر بهار نارنج،بی تعارف،تو را می برد به لحظه ای که با یک هندزفری آن آهنگ قدیمی را،با دوستی،با جان و جهان ی گوش کرده ای.بنوش پسر...به سلامتی خاطرات خوبت.به سلامتی رفقات.به سلامتی همان لحظه های ناب...بی خیال

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

+یک کاری هست که دیگر هرگز نباید تکرارش کنم.هرگز و هرگز.تحت هر شرایطِ بد و خیلی بد و افتضاحی حتی،یک کاری هست که دیگر هرگز نباید تکرارش کنم.هرگز و هرگز.

+کجاست آن جای امن؟آن پناهِ همیشگی؟آن دستِ گرمِ دوست در شب هایِ سردِ شهر؟

+آن زمزمه هایی که...آن گفتن ها و نگفتن هایی که...آن بوسیدن هایی که...آن اشک هایی که...آن دربه دری هایی که...آن کتاب خواندن هایی که...آن شعر هایی که...آن غروب هایی که...آن صبح های زودی که...پرندگانی که...ترمینال هایی که...رفتن هایی که...زندگی های مردمی که...جاده هایی که...شب ها و برف هایی که...کوهستان هایِ ساکت و سردی که...شوق هایی که...دویدن هایی که...رسیدن هایی که...آغوش هایی که...لحظه هایی که...نوشتن هایی که.نوشتن هایی که.نوشتن هایی که...

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
بسیار کسی را دوست داشتن در لحظاتِ تاریک و روشنی که از جهان اطراف دیگر هیچ نمی خواهی،فکر که میکنی کار نکرده نداری،حرف نزده هم،جای نرفته هم.آماده ای که با خروار خروار عشقی که دارد از درونت،از جان ت سرریز میشود،جهان را به آرامی ترک کنی،درست در لحظات تاریک و روشنی که کسی را بسیار دوست داری.

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
نشسته ام مابین حافظ و سعدی.احمدرضا روبرویم است.حافظ رند است.حرف آدم را از توی چشم های آدمی میخواند،همین چند دقیقه پیش گفت ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک...حق نگهدار که من میروم الله معک...سعدی نازنین است.جان است...میگوید خوش میروی به تنها،تن ها فدای جانت...احمدرضا آرام و ساکت دستی به کناز صورتش"مسافرخانه ای که در پاریس بود بوی نم داشت،دست های شبانه ی تو مرا گرم میکرد...این ها دوستان منند.امشب را چند ساعت که چاهارتایی جمعیم.رفتم چایی دم کردم،شوکولات خریده بودم بعد از ظهر...چای مینوشیم...برای سعدی انار دان کرده ام،گه گاه اس ام اس دوستی نازنین حال دلم را خوب میکند و اوقاتم را شیرین...سر گداشته ام روی شانه ی حافظ و دارم به صدای احمدرضا گوش میدهم.

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
می شود بی تو هم زندگی کرد . می شود هزار سال دیگر هم باز بی تو شعر گفت و در تاریکی اتاق نشست و گریه کرد . می شود شب های زمستان را باز بی تو زیر نور چراغ پارک ها در برف قدم زد . می شود روی صندلی حیاط دانشگاه نشست و به پرواز دست جمعی کبوتران کوهی که از زیر شیروانی سقف دانشگاه بیرون می زنند نگاه کرد . هر چیزی بی تو شاید ممکن باشد . ولی خندیدن من بی تو ، رقصیدن من بی تو در هیچ چهار فصلی از سال ممکن نیست . از همین حالا تا هر وقت که بیایی ، تا هر وقت که دست هایم خالی باشد .
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

می توانستم به جای تو به هر چیز دیگری فکر کنم . می توانستم در خیالم به درخت های کاج جنگل های بریتانیا فکر کنم که شب ها در باد تکان می خوردند . می توانستم به چند پرنده فکر کنم که روی شیروانی خانه ای جنگلی نشسته اند و از سرما به هم چسبیده اند و منتظر آفتاب سپیده ای روشن اند تا گرمشان کند . می توانستم به چند تکه ابر فکر کنم که کبود بر تنه ی آسمان باریدن گرفته و کوچه های چند روستای حوالی بنگلادش را خیس کرده اند . در نبود تو می توانستم به هر چیزی غیر از تو فکر کنم . حتی به چیزهایی که تو را از من دور می کردند . اما من به جای هر چیزی به تو فکر می کردم . اینکه قرار است کی بیایی . یا کجا می توانم پیدایت کنم . گاهی وقتی روی صندلی های ایستگاه مترو نشسته بودم و انتظار آمدن مترو را می کشیدم به تو فکر می کردم . وقتی کنار من چند صندلی آنطرف تر دو نفر کنار هم نشسته بودند و داشتند می خندیدند من باز به تو فکر می کردم . حتی وقتی که کسی به من لبخند می زد و انتظار داشت بگویم عاشقش شده ام من باز به تو فکر می کردم . و هیچ گاه جز تو عشق را در اوج نبودنت با کسی در میان نگذاشته ام . گاهی وقتی توی کافه ای نشسته ام کسی شبیه تو از جلو کافه رد می شود . دنبالش می روم . چند کوچه را ، چند بازارچه را ، چند خیابان را دنبالش می روم بعد وقتی که می فهمم تو نیستی رهایش می کنم و از گوشه ی خیابان دیگری به سمت دیگری راهم را کج می کنم . در نبود تو دنبال هر کس که شبیه تو بود دویده ام اما هیچ کدامشان تو نبودی و من هنوز هم در خیابان های شلوغ دنبال تو می گردم. 


نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

من بی تو هیچگاه هیچ نبوده ام . اگر از تمام آن هایی که عاشق شده اند پرسیده باشی . می فهمی که هیچ کدامشان بی معشوقشان هیچ نیستند . دار و ندار من تویی و از تو که بگذرد تمام جهان انگار هیچ نمی ارزد . با چشم های تو می شود جهان را از آنچه که هست بهتر دید . با دست های تو قله ها را می شود فتح کرد و انگار که دست های تو سبزینه های تازه ی دشت اند . که قوت رسیدن را دو چندان می کنند . امان از زیستن وقتی دست های تو نباشند برای خواهشی که عشق را ایمن می کند . و صدایی نباشد که گلوگاه تنهایی را بدرد و از امال و خواهشی که پیکر زیستن را می خراشد بتاراند . امان از زیستن ، بی تو ، بی دست های زیباییت که در هوای سرد پاییز مرا گرمای تابستان میدهند . دلم گرفته است . خسته ام. مثل زندانی که از معدن زغال سنگ باز گشته باشد . یادت باشد از وقتی که عاشقت شده ام روزی هزار بار دلم را تنگ می کنی . یادت باشد که هیچ کس مثل تو نتوانسته است دل مرا اینگونه که هست تنگ کند . و آنقدر بی قرارم کند که در کوچه های خلوت شعرهای فلبداهه بگویم و اشک بریزم و مردم از پنچره ی خانه هایشان نگاهم کنند و بخندند و پرده ها را بکشند . من نمی دانستم که عاشق شده ام . ولی از وقتی که یاد گرفتم شعر بگویم و پای شعرهایم گریه می کردم . از وقتی که باران بارید از وقتی که پاییز آمده بود فهمیدم که عاشق شده ام . و عشق تنهایی های شبانه است که خیابان ها را نشان می دهد و حوصله ی ماندن را از انسان می گیرد . آنگونه که من تو را دوست دارم و خانه‌ام اینجاست و دلم هزار شهر و قاره های دیگر است . که مبادا همین حالا در خیابانی توی انگلستان قدم بزنی و من از تو بی خبر باشم . یا شاید همین حالا هم تو داری به من فکر می کنی . یا شاید که تو هم شاعر باشی و هر روز هزار بار دلت برایم تنگ شود . شاید تو هم شب ها از دوری من خوابت نمی بارد . و به جای خواب های شبانه ات می نشینی فیلم های عاشقانه می بینی و آخر های فیلم را تاب نمی آوری تلویزیون را خاموش می کنی و به اندازه ی چند سال تنهاییت روی کاناپه زانوهایت را بغل می کنی و می گریی . برای همین است که می گویم انسان معجزه ای است که زمین تحمل عشق هایش را ندارد . وقتی عاشق می شود باید برود . باید رخت بر بندد .


نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

تازه دیگر منتظرت نیستم که بیایی . اگر می آمدی قبل از رسیدن پرتقال ها در کوچه پیدایت می شد . یا لااقل قبل از چیدن سیب های سرخ و سیب های لبنانی . تازه دیگر منتظرت نیستم که بیایی . پاییز دارد تمام می شود و هیچ باغبانی  نمانده است پرتقال هایش را نچیده باشد . هیچ چوپانی گوسفندانش را از سرما بیرون نمی برد . برف دارد دانه دانه می بارد .شب ها از دشت صدای زوزه ی گرگ می آید . پاییز تمام شده . زمستان رسیده است و خیابان ها پر از برگ درختان مرده است . میوه فروش ها سر چهار راه ها و دور میدان ها شب ها از سرما آتش روشن می کنند و دور هم جمع می شوند و با هم از بدبختی هایشان حرف می زنند . گاهی هم می زنند زیر آواز . بعضی شب ها هم اصلا پیدایشان نمی شود .  پاییز دیگر تمام شده است . اگر قرار به آمدن بود پیشتر از این ها می آمدی . لابد کجا مانده ای که حواست را به آمدنت پرت کرده است . بیایی یا نیایی فرقی نمی کند . هر لحظه مرا عاشق تر می کنی . و همین عشق است که مجال بی وفایی نمی دهد .

 

پ.ن:اگر اینجا می آیید سکوتتان را بشکنید . من به حرف های شما محتاجیم . به لبخند هایتان نیز همینطور

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
شده تا حالا توی یه مبارزه درونی چند ساله کم بیارید و تسلیم بشید؟!

آخ که چه زجری داره چند سال با یه حس مبارزه کنی و درست همون وقتی که فکر میکنی جنگو بردی ضربه آخر رو بخوری..

تازه حالا بمونی بین چند تا احساس که تا سر حد مرگ دیوونه ات میکنه و احساس خفگی بهت دست میده دوست داری فرار کنی اما کجا نمیدونی تازه درک کنی که دوست داری از خودت فرار کنی اما مگه میشه؟!

تا حالا به این حس هایی که گفتم رسیدید؟ببخشید که نمیتونم بهتر از این توصیفش کنم همونقدر که این چیزا سخته توصیفش سختتر...

خدانوشت: خدایا خودت میدونی که کاری از دست هیچکس بر نمیاد هیچکس پس یه کاری کن دارم زجر می کشم...

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
این روزا حس عجیبی دارم نمیدونم شاید هرسال همینطور بودم ولی یادم نیست..همیشه نزدیک مهر که میشه و قراره پاییز برسه حس قشنگی دارم دلیلشو نمیدونم یا شایدم می دونم و می خوام که ندونم..با اینکه خودم متولد فصل بهارم ولی عاشق پاییزم مخصوصا ماه مهر.برگای زرد شده که میریزه و تو قدم زنان از روی اونا رد میشی و از صدای خِش خِش برگا لذت می بری یه حس خاص یه حس ناب توی پارک مورد علاقه ات.. هیچوقت پاییز نشده برم پارک مورد علاقه ام از اون روزها 5سالی میگذره اما هنوز برام گرمه و جای تعجب که چرا چرا هنوز مثل قبلِ.اما اینبار پخته ترم، بزرگ شدم و چه دیر بزرگ شدم خیلی دیر. فرصتام تموم شده ولی هنوز شمع امیدم روشنه..امسال تصمیم گرفتم به تنهایی برم اونجا و قدم بزنم گرچه خاطره اش به زمستون می خوره اما مهم اینه که من پاییز رو دوست دارم.. دلم می خواست امسال برم یونی اما خب نشد ولی تمام سعیمو میکنم تا سال دیگه ماه مهر برم یونی!انشالا..
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

 

همه گفتند: بخشش از بزرگان است، من بخشیدم و هیچ کس

نگفت چقدر بزرگ شدى همه گفتند: بلد نبودى حقت را

بگیرى!

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
گاهی گمان نمی كنی ولی می شود


گاهی نمی شود، كه نمی شود


گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است


گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود


گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست


گاهی تمام شهر گدای تو می شود

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

اشتباهات اصلی زندگی ما هزاران کار غلطی نیست

که انجام می دهیم

بلکه هزاران کار درستی است

که برای آدم های غلط

انجام می دهیم .

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
امان از حرفهایی که از چاقو هم بدترند !

دلت را تکه تکه میکنند

و تو حتی جوابی برایشان نداری ......
...
هر چقدر هم اشک بریزی

داغی دلت خنک نمیشود که نمیشود

هی روزگار

پس کی میگذرد ؟!

این روزهایت ...
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

آدم های ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچکس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند ، برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد. عمرشان کوتاه است بس که هر کسی از راه می رسد. یا ازشان سو استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد. آدم های ساده را دوست دارم چون بوی ناب “آدم” می‌دهند

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|


كد قالب جدید قالب های پیچك