زندگی افقی

به امید روزی که همه یخچال ها پر باشند.

 

نعره هیچ شیری خانه های چوبی را خراب نمی کند

      من از سکوت موریانه می ترسم.      

 

 

 

لطفا از آرشیو مطالب نیز دیدن فرمایید.

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|

بوسه هایم را لا به لای نامه های بی سر انجامی که برایت نوشتم هدر دادم . سکوت این زمستان را افتادن برف از روی کاج ها می شکند . من کنار اتوبان راه می روم . برف ها می افتند و نامه هایم خیس می خورند .

تو با دوستانت پرتقال می خوری . من از این جا بو ها را می فهمم . این عطر موهای تو در شب های سرما خوردگی نیست ...

تو با دوستانت پرتقال می خوری ...گلویت شیرین می شود .من از آبی که میخورم صدای گریه می آید . گونه هایم شور ترین مزه ی دنیاست . کاش تو از آن جا بو ها را میفهمیدی ...

لباس هایم بوی سیگار می دهد . من چقدر سیاه شده ام . تو چقدر ماه شده ای . من چقدر پیر شده ام . تو چقدر زیبا شده ای . چقدر واژه ها بیهوده اند چقدر پرنده ها دل خوش اند ... چقدر کلاغ ها سرصدا می کنند . چقدر این زمستان سرد است . می شود بیایی ؟

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|

از گوشه ی چشمانت قطره اشکی روی صورتت می لغزد . در جستوجوی حرفی تازه به ظرف های میوه پناه آورده ای . چنگال را در سیب فرو می کنی و به به سمت من میگیری اش . به چشمانت نگاه می کنم . ترس لا به لای خطوط عمیق صورتت پنهان است . هر بار که موهایت را دست می کشی , مشتی موی سفید را توی خانه پرت می کنی . دیگر از آن لب های باریک و بی نهایت سرخ ت خبری نیست . آویزان است و بی رمق... لب هایت را می گویم . مدت هاست که از خشکی زیاد پوست پوست شده است . از درز دیوار ها سوز می آید و آتش شومینه زرد آبی می سوزد . گربه ی مریضمان بی تابی می کند . انگار او هم حرف های نیمه تمامش را برای آخرین روزهای سال گذاشته است . سرفه های وحشتناکی می کنم . بی آنکه از جایم بلند شوم و آبی بنوشم سرفه می کنم . من پیرمردی بد اخلاق که با لگد به شکم گربه میزنم تا ناله هایش را ادامه ندهد . تو یک پیرزن غُر غُرو که مرا سرزنش می کنی . آه خدای من ...من هرگز این را نمیخواستم ... من هیچوقت نخواستم کنار شومینه بنشینیم و پیری همدیگر را تماشا کنیم . در درون من کسی هست که نمیخواهد با تو پیر شود لعنتی ..

بیهوده سیب ها را چنگال نزن . زندگی در گلویم گیر کرده است . بیهوده به سیب ها چنگال نزن . پرتقال ها را پر پر نکن . بگذار این ثانیه های آخر بوی مرگ را بمکیم . دستمالی بیاور و روی این قاب عکس های خاک گرفته بکش . به حمام برو . از اتکلن های جوانی ات بزن . از همانی که بیشتر دوست داشتم . قهوه ای دوباره دم کن . لباس هایت را آهسته آهسته از تنت جدا کن و به آغوشم بیا ... با هم دوئل می کنیم تا یکی مان کشته شود . من نمیخواهم با تو بیش از این پیر شوم .چنگال را در سیب فرو می کنی و به سمت من میگیری اش . به چشمانت نگاه می کنم . این منم ! خوب نگاه کن . من امشب زود تر از تو میمیرم .

از گوشه ی چشمانت قطره اشکی روی صورتت می لغزد .

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
چند بار نوشته باشم و پاک کرده باشم خوبه؟! چار بار؟پنج بار؟!این دهمین باره که دارم دوباره از سر خط می نویسم.می خوام بدونم شمام وقتی شادید این مرضُ دارید که فکر تموم شدن شادی،در لحظه حالتونُ بگیره؟امشب وسطای دیدن این رخ دیوانه یهو از فرط خوشی اشکام اومد.چند دیقه بعدش دوباره همون اشکا اومدن،این دفعه محض اینکه بعد این لحظه ها چی کار کنم.چی از این بدتر آخه؟!

 

+من می گم شب آ ی باهارُ در بیاید بیرون.برید بگردید.با دوستاتون.با خونوادتون.موسیقی گوش کنید.حرف بزنید.بخندید،اونقد که مردم نگاتون کنن و اونام شروع کنن به خندیدن.من می گم شبای باهار برید بیرون گردش.شب آ ی تابستونُ برید پشت بوم ستاره چینی.شب آ ی پاییزُ بذارید واسه خط خطی  کردن کتاب شعرآ و شب آ ی زمستونُ واسه زمزمه ی اون شعر آ تو گوشِ کسی،چیزی.منی که الان دارم اینُ می نویسم بعد یه صبح تا شب گشتن و دیدن و خوندن،هنوز دلم میخواد این شبِ باهار در بیام بیرون و بخونم دلم تنگه پرتقال من..

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
+بخوابی.سر بر دست های کسی،غریبه یا آشنا،به خواب طولانی و ابدی بروی.آدمی به خواب که می رود،به کجا می رود؟آن سوی جهان بیداری چیست؟اصلا آیا این جهان مان بیداری ست؟یا همگان مان در توهم و انتزاعی تمام نشدنی دست و پا میزنیم؟این آیا همان حقیقت زیستن است یا آن عالمِ خوابِ به دور از دسترس همگان؟و از خواب آن طرف تر حتی...مرگ چیست؟مرگ آیا همان خواب است که جاودانگی یافته؟آیا تنها امتداد همان جهانِ رویا و کابوس است؟یا چیزی دیگرگونه تر؟...

+از این دکمه ها و صفحه ها خسته شده ام.از خود های حراف مان،از خود های عقده ای مان،از غصه ها و بغض های تبدیل به غضب مان،از این ها واقعا خسته ام.که این همه تز و حرف و حدیث و چلنج های جور و واجور هیچ کدام مان را آدم زیستنِ انسان طور نکرده است.من راه حلی برای این اتفاق ها ندارم.یعنی سوادم قد نمی دهد اصلا.اما این همه آدم های باسوادِ مدرک دار و مدرک ندار فکر می کنم بتوانند حرفی بزنند که بدانیم چه باید کنیم که از گیر و گرداب این حرکت های بی معنی و لوس،این حرافی های خود نمایانه خلاص شویم!

+انتشارات ستاره سبز یک کتابی چاپ کرده با عنوان "سال سی" که روزنگار مصور ایران است از سال 1357 تا 1387،من معرفی ش را در صفحه ی حسین نوروزی دیدم با چند نمونه از عکس ها،عکس هاش را بسیار دوست داشتم،بیشتر از همه،همین عکس بالا را،که علی فریدونی در بهار 1358 گرفته است.این کتاب صد و نود هزار تومنی ست اما در نمایشگاه با پنجاه درصد تخفیف فروخته می شود.خواستید بخرید،نخواستید هم خب نخرید،یک چیزی که می ماند این است که لنز ها و دوربین ها و صداهای چیلیک چیلیک بهترین راویان گذران زندگی و روزگارند.خیلی خیلی بهتر از این کلماتِ اکثرا ناتوان.از روزهای زندگی تان عکس بگیرید.از روزهایتان عکس بگیرید برای وقتی که حافظه و ذهن تان بازنشسته و از کار افتاده می شود.

+شاملو می گوید "کيستي که من اينگونه به جد در ديار رويا هاي خويش با تو درنگ ميکنم؟"من هم می گویم همین...

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
فکر می کنم این همه وقت چقدر همه چیز برایم خاکستری شده، زندگی، جوانی، رفاقت، کار و حتی حتی عشق .. خاکستری رنگ غم انگیزی است، جایی معلق است میان دو رنگ، نه سیاه است نه سفید اما می تواند هردوی اینها باشد، در عکاسی خاکستری رنگی خنثی است .خنثی بودن و بی تفاوتی سخت ترین قسمت اتفاق هاست، این که آدم واقعا نظری نداشته باشد . رسیده باشد به مرحله ای که همه ی اطرافیانش با هر عقیده ای حق داشته باشند و دیگر فرقی نداشته باشد ..

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
افسردگی بهایی ست که آدم برای شناخت خود می پردازد!

هر چه عمیق تر به زندگی بنگری

بیشتر رنج خواهی دید!

از كتاب "ونيچه گريه ميكند"
......
من همچنان سوار بر کشتی روزگار در اقیانوس عشق می رانم آن قدر غرق ابهام عشقم که هر چه از اقیانوس می نوشم معنی عشق را نمی یابم.شب مرا به دست روز می سپارد و من هیچ از عشق نیافته ام.من حتی قطره ای از عشق را درک نکرده ام.شاید اگر همسفر ماهیان اقیانوس عشق شوم بتوانم آن را بفهمم.هر برق پولک ماهی می تواند جرعه ای از عشق را نشانم دهد.حالا من غرق در اقیانوسم.نبض من با نبض خیس اقیانوس هم صدا شده و حالا عشق را به راحتی جان سپردن به برق یک پولک ماهی حس می کنم.آری بهای عشق تنها غرق شدن است. . .

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
امروز گریستم.بماندچطور،بماند کجا،اما بسیار گریستم.

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|

چاهار بار نوشته و پاک کرده ام،انگار نوشتن یادم رفته است بعد از اینهمه وقت دوری و کم حرفی.که نه اینجا نوشته ام و نه هیچ کجای دیگر،گاهی چند خطی توی اتوبوس،میان راهرو های دانشکده ای غریب.!!!حرفی نبود.رمقی هم.الان اما بهترم،حال و روز دلم شکرِ خدا خوب است و کمی از غصه هام،از دلهره هام کم شده.شاید محض آمدن این باهارِ همیشه است،من این چند روز آخر اسفند و چند روز اول فروردین را دوست دارم.این آسمانِ گرفته ی باران دار،این گل دادن شمعدونی های قرمز و صورتی،این عوض کردن خاک گلدان ها.شاید هم محض این است که بعد از مدتی دراز سوگ واری آدمی خودش خود به خود دست می برد به التیام بخشیدن زخم هاش،خودش دست خودش را می گیرد می برد جلوی آینه،صورتش را با تیغ کندی می تراشد،دستی به پر رنگ کردن صورتش می برد،ناخن هاش را سوهان می کشد،سرش را می آورد جلو و می گوید دیگر بس است و خود آدم هم که انگار باورش می شود بس است آن همه غصه ها و تا کی آن همه غصه ها و ناگهان می بیند که دیگر رمق غصه نخوردن ندارد اصلا شروع می کند به همکاری و بعد از روزهای طولانی موهایش را دستی می کشد و هر دست را شانه ای.،مثلِ قدیم های کودکی.این وضعیت،این حس و حال هرچند کوتاه،اما لذت بخش است،امید تزریق می کند به رگ های آدم،هر چند که ته دلت بدانی زندگی هیچ چیزش خبر نمی کند و دست روزگار زیادی سنگین است.هر چند که ته دلت بدانی.گفتم دل،این ته دل جای مخوفی ست،خریت های آدم منشاش ته دل است.دلتنگی های کُشنده ی آدم هم،آگاهی های ژرف و ترسناک هم.خالی شدن این جاست که آدم را از پا می اندازد.که آدم را فلج می کند.این جاست که وقتی ناگهان مچاله میشود چشم های آدم شرشر می بارند مثل ابر های باهار،آمده ام بگویم این نود و چاهاری مراقبِ ته دل دیگران تان باشید،کاری نکنید،حرفی نزنید که خالی شود که بلرزد،از آن لرزیدن های بد،که اگر امید و پناه نیستید برای کسی،بی پناهی هاش را بیشتر نکنید،تکرار بی پناهی هاش نباشید.همین.
حرف از چی بود؟آهان...از من و این که مثل قدیم های کودکی هایم تنها شده ام..بله.با همه ی احساساتِ خطرناکی که منشا شان ته دلِ بی صاحاب آدم است،هنوز هم زنده باد خوشی های هر چند الکی،زنده باد آمدن باهار،زنده باد فروردین که هنگام بازگشت درنا هاست.زنده باد:)

+اگر از خداوند بخواهیم جنگ ها تمام شوند،که جهان روی ماه و خندان صلح را هم به خودش ببیند لحظه ای،خداوند چند سال دیگر خواستن مان را اجابت می کند؟چند سال دیگر می زند روی شانه ام که "بیا اینم از این،دیگه؟"

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
بعضی اشتباهات را نمی شود به آدم ها گفت.چرا؟چون نمی فهمند.چرا نمی فهمند؟چون فهمیدن را بلد نیستند.چرا بلد نیستند؟چون یاد نگرفته اند.چرا یاد نگرفته اند؟چون خودخواه بوده اند.چقدر این آدم های خودخواه بد ند.چقدر آزار دهنده اند.وای خدا نکند کسی اینگونه باشد که دوستش داری.که برایت مهم است.که برایت رقم دارد.ارزش دارد و چه بدتر است که توی خر آنقدر ترسو باشی که هیچ حرفی نزنی.که نتوانی توی چشم های طرف ت نگاه کنی و بگویی خب بابا...خب جان دل...چرا اینجوری می کنی؟نباش انقد...نباش انقد خودخواه...ما خر کی باشیم کلا در این دنیا،هوم؟...سخت است.زندگی میان آدم ها سخت است.ما آدم ها خواسته یا ناخواسته هم را آزار می دهیم.قبول کنیم یا نه هر کدام جوری،طوری بیماریم و هرگز هم نمی پذیریم.همه مان سر و ته یک کرباس،یک شکل،همه ی مان همان تکرار همیشه و مدام...همین.همین.همین.همین.
نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
چگونه از فقر بنویسم ... !

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
نمیدانم چه شد؟

نمیدانم کجاست؟

دوباره از اول چک میکنم... همه ی معادلات درست است!

همه چیز را سر جای خود گذاشته ام...

اما نیست...

اما نیستی!!!

مانند مجهول معادله ایی که هرکاری میکنم به دست نمی آید! تو کجا از زندگی ام تفریق شده ایی که اینگونه کم دارمت؟!

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
اسم تو راه فراره... +دیشب تو آمدی به خوابم.تو آمدی در خوابم در آن کوچه ای که خیلی وقت پیش توی باران هی رفتیم ش.هی رفتیم ش.دیشب خوابت را دیدم و دلتنگ ت شدم توی خواب.می دانستم خواب است.می دانستم از خواب که بیدار شوم باز می رسم به همان دوری از دست های تو.به همان روزهای بی شعرِ گذشته.به همان بی حرفی ها،به همان سکوت ها.این دفعه که آمدی به خوابم لطفا یادم بیانداز که ببوسمت،هر چند کوتاه و با دلهره.دلم بسیار برات تنگ شده است.بسیار.بسیار.من این روزها بسیار مملو ام از اشک هایی که پایانی شان نیست.برایم شعر بخوان.برایم شعر بگو.حالا،اکنون تنها پناه من شعر است.هنگامی که در جهان هیچ آغوشی برایت باز نیست،که سر بر هیچ کجا نمی توانی گذاشت برای ثانیه ای،دقیقه ای مردن،این شعر است که دل داری ت می دهد،این شعر است که سرت را در آغوش می گیرد.این شعر است که دست می کند لا به لای موهای سیاه و سفیدت.این شعر است.این شعر است که اشک هات را پاک می کند.این بار که به خوابم آمدی برایم شعر بخوان.این بار که به خوابم آمدی بیا تصمیم بگیریم بر نگردیم به بیداری.برنگردیم به صبح.برنگردیم به زندگی
نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
سلام دوستان . 

متاسفانه گروهک تروریستی جیش العدل 5 نفر از سربازای عزیز مرزبانی رو گروگان گرفته . از همه عاجزانه تقاضا میکنم برای آزادی و سالم پیدا شدن سربازی عزیزمون دعای فراوون کنید . یه لحظه خودتون رو جای خانواده این عزیزان بذارید فقط .

خواهش میکنم براشون دعا کنید .

لعنت به وهابیت - لعنت به آمریکا - لعنت به اسراییل - لعنت به آل سعود - لعنت به جیش العدل .

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|

جدیدا علاقه مند شدم که آدم های پیچیده و عجیب دور و برم را بشناسم. آدم های ناشناسی که آشنا می زنند.لحن صمیمی ِشان  من را یاد دوستان چندین و چند ساله ی بی معرفتم می اندازد . اما قیافه شان نه. دلم می خواهد درون آدم ها بروم و خصوصیاتشان را بفهم. یک زمانی از مرموز بودن بعضی ها بدم می آمد. دلم می خواست آدم ها روراست باشند. حرف دلشان را بزنند . خسته شده بودم از کنکاش بین شخصیت های چند لایه شان اما حالا دلم لک زده برای دیدن یک آدم مرموز و حل کردن معمای شخصیت پیچیده  اش. آن موقع ها مجبور بودم ، حالا حس می کنم عادت کرده ام به حل کردن این معماهای پیچیده.

 

پ.ن: روز به روز  بیشتر به ضعیف بودن"زبان فارسی"م  پی می برم.

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
بعد چند روز دست گذاشتن روی کلیدهای کیبورد یک حس خوشایندی را به آدم القا می کند. حس این که هنوز هم حرفی داری برای نوشتن و گفتن.حس این که هنوز هم می توانی فکر کنی .حس وجود یک تفاوت. یک تفاوت بین امروز و روزهای قبل. کلا احساس خوبی دارم موقع نوشتن.

این چند روز که از زمستان گذشت درش هیچ اتفاق خاص و غیر منتظره و یا چیزی که من ر ا از آن چه که بودم تغییر بده ، نداشت. و از آن جا که من هیچ کدام از ...
برنامه هایی که برای زمستان داشتم را اجرا نکردم، می توانم بگویم روزهای مزخرفی بودند. در کل ترجیح می دهم از شذت خستگی کار و فعالیت و پادرد ، شب ساعت 9 بخوابم تا این که تا ساعت دوازده و نیم تا یک شب بیدار باشم و علاف. تو ی این چند روز هم تنها روز مفیدم همان دوشنبه بود.

پ.ن: بعد مدت ها نوشتن خیلی مزخرف است که یکی بیاید و قبل از این که تمام نیرویت را روی کلید های کیبورد تخلیه کنی بگوید لطفا بلند شو! کلی کار داریم. :|
نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
چقدر بد است که تنها موقع هایی که از  زمین و زمان دلگیرم می آیم  می نویسم. هر موقع  که ناراحتم و غصه دارم. قبل تر  ها ابن طور نبودم. قبل تر ها این قدر  همه چیز گنگ و ناراحت کننده نبود. این قدر سر در گم نبودم. قبل تر ها همه چیز بهتر بود.

این روز ها فراموشی هم گرفته ام.تاریخ تولد دوستانم را یادم می رود. تا دو روز قبلش خوب حواسم هست که تبریک  بگویم  اما به روزش که میرسد یادم می رود.تولد امیر یادم ماند خدارا شکر  اما تولد حمید را یادم رفت تبریک بگویم. هر چند که فکر میکنم آنها هم تاریخ تولد مرا فراموش کرده اند.این روز ها خودم را هم یادم رفته است . چیزِ جالبی از آلا ی این روز ها نمی دانم.کلا یا خواب است یا آخر شب یادش می افتد که فردا امتحان دارد. با اعتماد بنفس برای بیست می رود  سر جلسه ی امتحان بعد با خنگ بازی هجده می شود و بر می گردد. خانه که می آید هم باید غر های مادرش را بشنود سر ....  شب ها هم  نوبت پدرش می رسد تا نصیحتش کند که درس بخواند بعد دوباره فردایش می رود و گند می زند  و بر می گردد...


پ.ن:"جهان هولوگرافیک" "اصول نقد ادبی"" در ستایش داستان" "مکتب ها ی ادبی" "آیدا: درخت و خنجر و خاطره!" این  ها  ، این روزها شده اند ملکه های عذاب من . فکر کنم یک سالی هست که برای خواندنشان روی میزم گذاشتمشان اما فقط هرهفته از روی میز برشان می دارم و زیرشان  را دستمال می کشم دوباره می گذارمشان روی میز.

 

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
مشکل از جایی شروع شد که:

سطح درآمد بعضیا ازسطح فرهنگشون بالاتر زد ..!
نوشته شده در ساعت توسط مهدی|

ادکلن هرچقدر هم گرون قیمت باشه بوی گاو و گوسفند نمیبره!!!

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|

به مدد آمدن دی ماه ، روز های جدیدی شروع شده اند.روز هایی سرد و در عین حال غمگین. برعکس خرداد که دوستش دارم. از دی زیاد خوشم نمی آید. یکی از دلایلش هم شاید همین سرد بودنش باشد. همیشه ی خدا مجبوریم سرمای حیاط و داخل راهرو را تحمل کنیم. و همیشه هم دستانمان قبل شروع امتحان یخ بسته است و به زور خودکار را در دستمان میگیریم. جدیدا سر تقلب ها هم عذاب وجدان میگیرم.هر چند که قبلا هم زیاد تقلب نمی کردم شاید یکبار در طول امتحانات یک ترم اما حالا برای همان یک دانه هم عذاب وجدان می گیرم که نکند یک زمانی به دیگران مدیون شوم . و خلاصه این که این روز ها زیادی سرد است. یخ است. احساسات آدم ها هم همینطور.

توی خانه گاهی خوش می گذرد و گاهی سوت و کور است. شب یلدامان به یک جمع خانوادگی خودمان خلاصه شد و خوردن تخمه و هندوانه. روز بعدش هم روز بدی نبود. امتحان ...بود و البته تنها امتحانی که تا الان می توانم به نمره اش امیدوار باشم. دو روز بعدش امتحان ... داشتم. روز های قبل امتحان زبان و کلا روز هایی که زبان می خوانم. قیافه ی مامان خیلی جالب میشود. انگار هم ذوق زبان خواندنم را دارد و هم نوعی سرزنش که "بعد یک ترم خوب شد یادت افتاد زبان بخونی" و من توی دلم کلی می خندم البته او هم موقع خواندن ریدینگ ها به من می خندد. می خوانم مِموری مینز و او میخندد و می گوید مِموری نه بی سواد مِمِری! و من مسخره اش می کنم که مِمِری یعنی چی؟ و چقدر مسخره است واقعا. و از آن طرف ... مدام درباره ی قسمت استعمار انگلستان توی کتاب تاریخش می پرسد و بابا از توی پذیرایی بلند می گوید استعمار انگلیس چیه؟ استعمار انگلیس مامانته! و من و مامان از توی اتاق بلند بلند می خندیم. چون جفتمان می دانیم از این که چایی برایش نریخته ایم دلگیر است.فردایش هم همش به غر های من و مسخره کردن های مامان گذشت. در امتحان زبان 0.75 غلط داشتم و ناراحت بودم و مامان مسخره می کرد:"با اون یه روز درس خوندن توقع داشتی بیست بشی؟ "یا ایتکه "عدالت خدا زیر سوال می رفت تو بیست می شدی!" . روز های جدیدی اند اما خب دوستشان ندارم چه کنم؟!

ایمانبیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن چه برفی می بارد...

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|

این روز ها همه چیز خوب می گذرد. بی هیچ گلایه ای از زندگی و دنیا. اوایل دی  همیشه همین طور است. برای همین است که این قدر اول مهر را دوست دارم.یکی اول دی، یکی اول فروردین. برایم جفتشان تازگی دارد. تازگی و جدید بودنشان را می پرستم. بهترین مواقع زندگی ام هستند این روزها.

کسانی که الان در اطرافم هستند همان هایی اند که تا دو سه سال پیش فکر می کردم آدم هایی هستند کاملا متفاوت از من و و امکان ندارد چند آدم متفاوت با هم دوست شوند ویا این که افرادی بودند با سلایقی که کاملا با افکار و سلایق من فرق می کرد. برعکس آنها افرادی بودند که من سال ها می شناختمشان . حتی بهتر از خودشان. اما با وجود کلی شباهت دوستی هایمان خیلی زود تر از آنچه فکر می کردم از هم پاشید. حالا فهمیدم که دل یک دوست باید با دلت همرنگ باشد نه افکار و سلایق اش. اگر دلش همرنگ نباشد هرچه قدر هم که افکارش با تو یکی باشد . دوست خوبی نخواهد بود. دل که یک رنگ باشد ، فداکاری و محبت ورفاقت را با خود می اورد اما اگر فقط سلایق باشد و دل آن جور که باید یکرنگ نباشد فداکاری و محبت اش بگیر نگیر دارد. آن وقت است که می گویی اصلا نمی خواهم دوست داشته باشم.

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
لبخندت معجزه میکند...

و طنین آهنگین صدایت از هر ترانه ای خوش تر است...

معنای قدم زدن را تو به من آموختی وقتی آنگونه آرام و موزون زمین زیر پایت را آرام می کردی...

آن دو مردمک زیبایت روی صورتم میدوند و میخندند...

حالا اینجایی و تمام لبخندت سهم من است...

آری ...خوشبختی همین احساس توست که در تمام دنیایم پیچیده مهربان

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
+همه ی حرف ها را نمیتوان گفت. این حرفهایم شده اند یک سنگینی روی سینه ام که حتی مجال نفس کشیدن را هم به من نمی دهد. این جور مواقع واقعا نمیدانم باید چه کار کنم.

+بعضی آدم ها هستند که فکر میکنند خیلی به قول خودشان "شاخ" ند و بقیه همه " خز" ند. افتخار می کنند که قبل از این که بقیه به خواننده ای علاقه مند شوند این ها می شناختند اش. افتخار می کنند که قبل از این که فلان مدل مو مد شود آنها موهایشان را همان طور زده اند. این جور آدم ها این روز ها به شدت روی "نرو" هستندو و من دلم می خواهد بهشان بگویم: (فلانی! تو دقیقا هیچ پخی نیستی پس لطفا خفه شو!)

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|

قبلا خیلی به تمرکز و حواس دقیقم می بالیدم. اما حالاشده ام یک بی حواس مطلق! مدام فکر و خیا ل می کنم و اصلا نمی توانم حواسم را جمع کنم. نتیجه ی این سردر گمی ها شده هدر رفتن زمان و به بطالت گذراندن وقت. یک روزهایی خیلی کتاب می خواندم. خلاصه و نقد می نوشتم. یک آلبوم آهنگ را با دل و جان گوش می کردم.وبلاگ گردی می کردم و همین طور وبلاگ نویسی. سریال های تلویزیون را دنبال می کردم وب گردی می کردم. مدام پای تلفن بودم و به درد و دل های این و ان گوش می کردم! سروش می آمد خانه مان و کلی باهم بازی می کردیم. و کلی کا ر های دیگر . اما حالا گه گدار کتاب هایی را می خوانم که چیزی جز یک مشت چرندیات نیستند.پلیرم روشن است اما درست نمی فهمم چه می گوید. خیلی وقت است وبلاگ گردی نمی کنم.اگر هم خدای ناکرده وبلاگی اشتباهی باز شد. حوصله ی خواندن ندارم.نوشتن هم که دیگر هیچ! تلویزیون و تلفن را هم بوسیده ام و گذاشته ام کنار. درس هم که نمی خوانم. به قول پدرم: این روز ها به درد لای جرز دیوار میخورم. :)

یک هفته ای هست که دارم سعی می کنم خودم بشوم. خود خودم. همانی که یک روزی درسش خوب بود. زیاد کتاب می خواند مدام آهنگ گوش می کرد. سنگ صبور بود. هرچند که دیگر حواسم جمع نمی شود. دارم سعی می کنم دوباره وبلاگ نویسی را شروع کنم.آهنگ گوش کردن را هم همینطور.

پریروز بود که بکب از بچه گفت من آدم ترسناکی ام.ترسناک؟! شاید بد اخلاق غرغرو صفت بهتری بود تا ترسناک. آخر یکی نیست بگوید کجای من ترسناک است؟ در بد اخلاقی و غ=عصبی بودنم شکی نیست. اما همیشه اینطور نیستم. این دیگر خیلی بی انصافیست.

پ.ن: جدیدا حافظ با ما خیلی حال می کند، چیز های جالبی از توی فال ها در می آید.

چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
این دلنوشت ها…
نه.. نه… ببخشید!!
این دردنوشت ها..
نه دل نشین اند نه زیبا،
اینها فقط یک مشت
حرف زخم خورده ی بغض دارند
ک نشانی دردناک، از یک عشق ناکام دارند…
و تنها مخاطبش، غایب است!!

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
روزت را دریاب ، با آن مدارا کن
این روز از آن توست؛ بیست و چهار ساعت کامل!
بقدر کفایت هست، تا روزی بزرگ شود.
مگذار ؛ هم در پگاه فروپژمرد...!
نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
http://upload7.ir/images/05578047654464006248.jpg

 

عکسم

http://upload7.ir/viewer.php?file=05578047654464006248.jpg

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|
برای تو وخویش، چشمانی آرزو میکنم: که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند؛
گوشی که صداها و شناسه ها را در بی هوشی مان بشنود
روحی؛ که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی؛
که در صداقت خود مارا از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است، سخن بگوییم....
نوشته شده در ساعت توسط مهدی|

امکانش هست یه روزی از روزهایی که نبودم با انگشت به سر قبرم بکوبی و بگویی:بیدارشو من برگشتم؟!

من ب آمدنت بعد مرگمم راضي ام.بخدا راضي ام!

ب عشقم قسم..!ب دلم قسم...!ب بزرگيش ك راضي ام...!

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|

حسادت میکنم به رنگ دیوار٬وقتی که اتفاقی سایش بدنت به پوستش را حس میکند.


حسادت میکنم٬ به آفتاب وقتی با نوازش آرام به پوستت گرما میبخشد


حسادت میکنم به برگ گیاه وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هیجان زده و بی تاب و چرخان میکند


وحسادت میکنم به مادرت وقتی چند لحظه قبل از خواب به یاد تو لبخندمیزند و به تختت که همه روزه به هم آغوشی شبت پریشان وبهم ریخته است و به فرش که


چند تار مویت را میان پرزهایش نگه می دارد و به آینه ات که همیشه و هر روز گرمی نگاهت را حس میکند و به کوچه ات٬درختان باغچه ٬چشمانت و به خودت وبه خدایت


و به این قلم که از تو نوشت...

نوشته شده در ساعت توسط مهدی|


كد قالب جدید قالب های پیچك