زندگی افقی

به امید روزی که همه یخچال ها پر باشند.

 

نعره هیچ شیری خانه های چوبی را خراب نمی کند

      من از سکوت موریانه می ترسم.      

 

 

 

لطفا از آرشیو مطالب نیز دیدن فرمایید.

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

می توانستم به جای تو به هر چیز دیگری فکر کنم . می توانستم در خیالم به درخت های کاج جنگل های بریتانیا فکر کنم که شب ها در باد تکان می خوردند . می توانستم به چند پرنده فکر کنم که روی شیروانی خانه ای جنگلی نشسته اند و از سرما به هم چسبیده اند و منتظر آفتاب سپیده ای روشن اند تا گرمشان کند . می توانستم به چند تکه ابر فکر کنم که کبود بر تنه ی آسمان باریدن گرفته و کوچه های چند روستای حوالی بنگلادش را خیس کرده اند . در نبود تو می توانستم به هر چیزی غیر از تو فکر کنم . حتی به چیزهایی که تو را از من دور می کردند . اما من به جای هر چیزی به تو فکر می کردم . اینکه قرار است کی بیایی . یا کجا می توانم پیدایت کنم . گاهی وقتی روی صندلی های ایستگاه مترو نشسته بودم و انتظار آمدن مترو را می کشیدم به تو فکر می کردم . وقتی کنار من چند صندلی آنطرف تر دو نفر کنار هم نشسته بودند و داشتند می خندیدند من باز به تو فکر می کردم . حتی وقتی که کسی به من لبخند می زد و انتظار داشت بگویم عاشقش شده ام من باز به تو فکر می کردم . و هیچ گاه جز تو عشق را در اوج نبودنت با کسی در میان نگذاشته ام . گاهی وقتی توی کافه ای نشسته ام کسی شبیه تو از جلو کافه رد می شود . دنبالش می روم . چند کوچه را ، چند بازارچه را ، چند خیابان را دنبالش می روم بعد وقتی که می فهمم تو نیستی رهایش می کنم و از گوشه ی خیابان دیگری به سمت دیگری راهم را کج می کنم . در نبود تو دنبال هر کس که شبیه تو بود دویده ام اما هیچ کدامشان تو نبودی و من هنوز هم در خیابان های شلوغ دنبال تو می گردم. 


نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

من بی تو هیچگاه هیچ نبوده ام . اگر از تمام آن هایی که عاشق شده اند پرسیده باشی . می فهمی که هیچ کدامشان بی معشوقشان هیچ نیستند . دار و ندار من تویی و از تو که بگذرد تمام جهان انگار هیچ نمی ارزد . با چشم های تو می شود جهان را از آنچه که هست بهتر دید . با دست های تو قله ها را می شود فتح کرد و انگار که دست های تو سبزینه های تازه ی دشت اند . که قوت رسیدن را دو چندان می کنند . امان از زیستن وقتی دست های تو نباشند برای خواهشی که عشق را ایمن می کند . و صدایی نباشد که گلوگاه تنهایی را بدرد و از امال و خواهشی که پیکر زیستن را می خراشد بتاراند . امان از زیستن ، بی تو ، بی دست های زیباییت که در هوای سرد پاییز مرا گرمای تابستان میدهند . دلم گرفته است . خسته ام. مثل زندانی که از معدن زغال سنگ باز گشته باشد . یادت باشد از وقتی که عاشقت شده ام روزی هزار بار دلم را تنگ می کنی . یادت باشد که هیچ کس مثل تو نتوانسته است دل مرا اینگونه که هست تنگ کند . و آنقدر بی قرارم کند که در کوچه های خلوت شعرهای فلبداهه بگویم و اشک بریزم و مردم از پنچره ی خانه هایشان نگاهم کنند و بخندند و پرده ها را بکشند . من نمی دانستم که عاشق شده ام . ولی از وقتی که یاد گرفتم شعر بگویم و پای شعرهایم گریه می کردم . از وقتی که باران بارید از وقتی که پاییز آمده بود فهمیدم که عاشق شده ام . و عشق تنهایی های شبانه است که خیابان ها را نشان می دهد و حوصله ی ماندن را از انسان می گیرد . آنگونه که من تو را دوست دارم و خانه‌ام اینجاست و دلم هزار شهر و قاره های دیگر است . که مبادا همین حالا در خیابانی توی انگلستان قدم بزنی و من از تو بی خبر باشم . یا شاید همین حالا هم تو داری به من فکر می کنی . یا شاید که تو هم شاعر باشی و هر روز هزار بار دلت برایم تنگ شود . شاید تو هم شب ها از دوری من خوابت نمی بارد . و به جای خواب های شبانه ات می نشینی فیلم های عاشقانه می بینی و آخر های فیلم را تاب نمی آوری تلویزیون را خاموش می کنی و به اندازه ی چند سال تنهاییت روی کاناپه زانوهایت را بغل می کنی و می گریی . برای همین است که می گویم انسان معجزه ای است که زمین تحمل عشق هایش را ندارد . وقتی عاشق می شود باید برود . باید رخت بر بندد .


نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

تازه دیگر منتظرت نیستم که بیایی . اگر می آمدی قبل از رسیدن پرتقال ها در کوچه پیدایت می شد . یا لااقل قبل از چیدن سیب های سرخ و سیب های لبنانی . تازه دیگر منتظرت نیستم که بیایی . پاییز دارد تمام می شود و هیچ باغبانی  نمانده است پرتقال هایش را نچیده باشد . هیچ چوپانی گوسفندانش را از سرما بیرون نمی برد . برف دارد دانه دانه می بارد .شب ها از دشت صدای زوزه ی گرگ می آید . پاییز تمام شده . زمستان رسیده است و خیابان ها پر از برگ درختان مرده است . میوه فروش ها سر چهار راه ها و دور میدان ها شب ها از سرما آتش روشن می کنند و دور هم جمع می شوند و با هم از بدبختی هایشان حرف می زنند . گاهی هم می زنند زیر آواز . بعضی شب ها هم اصلا پیدایشان نمی شود .  پاییز دیگر تمام شده است . اگر قرار به آمدن بود پیشتر از این ها می آمدی . لابد کجا مانده ای که حواست را به آمدنت پرت کرده است . بیایی یا نیایی فرقی نمی کند . هر لحظه مرا عاشق تر می کنی . و همین عشق است که مجال بی وفایی نمی دهد .

 

پ.ن:اگر اینجا می آیید سکوتتان را بشکنید . من به حرف های شما محتاجیم . به لبخند هایتان نیز همینطور

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
شده تا حالا توی یه مبارزه درونی چند ساله کم بیارید و تسلیم بشید؟!

آخ که چه زجری داره چند سال با یه حس مبارزه کنی و درست همون وقتی که فکر میکنی جنگو بردی ضربه آخر رو بخوری..

تازه حالا بمونی بین چند تا احساس که تا سر حد مرگ دیوونه ات میکنه و احساس خفگی بهت دست میده دوست داری فرار کنی اما کجا نمیدونی تازه درک کنی که دوست داری از خودت فرار کنی اما مگه میشه؟!

تا حالا به این حس هایی که گفتم رسیدید؟ببخشید که نمیتونم بهتر از این توصیفش کنم همونقدر که این چیزا سخته توصیفش سختتر...

خدانوشت: خدایا خودت میدونی که کاری از دست هیچکس بر نمیاد هیچکس پس یه کاری کن دارم زجر می کشم...

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
این روزا حس عجیبی دارم نمیدونم شاید هرسال همینطور بودم ولی یادم نیست..همیشه نزدیک مهر که میشه و قراره پاییز برسه حس قشنگی دارم دلیلشو نمیدونم یا شایدم می دونم و می خوام که ندونم..با اینکه خودم متولد فصل بهارم ولی عاشق پاییزم مخصوصا ماه مهر.برگای زرد شده که میریزه و تو قدم زنان از روی اونا رد میشی و از صدای خِش خِش برگا لذت می بری یه حس خاص یه حس ناب توی پارک مورد علاقه ات.. هیچوقت پاییز نشده برم پارک مورد علاقه ام از اون روزها 5سالی میگذره اما هنوز برام گرمه و جای تعجب که چرا چرا هنوز مثل قبلِ.اما اینبار پخته ترم، بزرگ شدم و چه دیر بزرگ شدم خیلی دیر. فرصتام تموم شده ولی هنوز شمع امیدم روشنه..امسال تصمیم گرفتم به تنهایی برم اونجا و قدم بزنم گرچه خاطره اش به زمستون می خوره اما مهم اینه که من پاییز رو دوست دارم.. دلم می خواست امسال برم یونی اما خب نشد ولی تمام سعیمو میکنم تا سال دیگه ماه مهر برم یونی!انشالا..
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

 

همه گفتند: بخشش از بزرگان است، من بخشیدم و هیچ کس

نگفت چقدر بزرگ شدى همه گفتند: بلد نبودى حقت را

بگیرى!

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
گاهی گمان نمی كنی ولی می شود


گاهی نمی شود، كه نمی شود


گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است


گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود


گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست


گاهی تمام شهر گدای تو می شود

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

اشتباهات اصلی زندگی ما هزاران کار غلطی نیست

که انجام می دهیم

بلکه هزاران کار درستی است

که برای آدم های غلط

انجام می دهیم .

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
امان از حرفهایی که از چاقو هم بدترند !

دلت را تکه تکه میکنند

و تو حتی جوابی برایشان نداری ......
...
هر چقدر هم اشک بریزی

داغی دلت خنک نمیشود که نمیشود

هی روزگار

پس کی میگذرد ؟!

این روزهایت ...
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

آدم های ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچکس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند ، برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد. عمرشان کوتاه است بس که هر کسی از راه می رسد. یا ازشان سو استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد. آدم های ساده را دوست دارم چون بوی ناب “آدم” می‌دهند

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
ساده بگويم نگاه زاده علاقه است وقتی دو چشم روشن عشق به تو نگاه می‌كند
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی… اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی؛ وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر برده‌ی عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی…، اگر روزمرّگی را تغییر ندهی، اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند؛ و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند، دوری کنی. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی، اگر ورای رؤیاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی، که حداقل یک بار در تمام زندگیات ورای مصلحت‌اندیشی بروی...
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
دارد تمام ذهنم درد می کند... مانند دندانی که درد می کند، دور افکارم را پارچه ای سفید پیچیده ام... باید ریشه این افکار کرم خورده را در بیاورم... اما... دیگر تحمل درد را ندارم... هر روزم مانند یک عمر می گذرد... چند عمر است که بغض کرده ام... مانده ام... با این همه بی تو ماندن چه کنم... کاش میشد... بیایی برای یک بار و ببینی وضع و حال مرا... دل این ها که به رحم نمی آید ... شاید دل تو به حالم سوخت... شاید...
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

مردم انگار که افسرده شدن همه تو فکرن - نمیدونم شایدم من یه جوری شدم. یه چیزی میخوام بگم اما نمیدونم چطوری بگم. دخترا اکثرا خودشونو میگیرن امروز رفتم تو شهر خیلی به این موضوع توجه کردم تقریبا همه همینجوری بودن . اونیکه رو موتور بود اونیکه تو پراید بود اونیکه تو اتوبوس بود با اونیکه تو توسان بود همه شون یه جور بودن . نمیدونم چرا . خیلی وقته چیزی احوالمو عوض نکرده . بچه ها برام آرزوهای خوب بکنید - ببخشید . یه سوال : یه آدم با کلاس واسه رفتن به یه خرید معمولی با همسرش ، مامانش ، دوستش یا هر کس دیگه باید به خودش برسه؟چقدر؟خرید کردن و بازارگردی و پاساژ درمانی(!) آرایش غلیط و پوشیدن شلوار چسب و مانتو کوتاه میخواد؟! یا پوشیدن کت و شلوار و یه کراوات !!! باور کنید که نمیخواد ، این یه خرید معمولیه ، چرا خودتو اذیت میکنی و چهار نفر دیگه؟ چرا راجع به آدما موقع قضاوت به لباسشون هم نگاه میکنی؟ -----تن آدمی شریف است به جان آدمیت.....نه همین لباس زیباست نشان آدمیت----- چرا صحبت کردن و راه رفتن به یه نفر که از لحاظ ظاهری با تو یعنی با سلیقه تو ســـــــت نیست برات افت داره ؟ تو فکر اون چی میگذره!خب حتما یه چیزی هست که فکرشو درگیر کرده و دغدغه ش پوشیدن لباس برای گشتن تو شهر نیست! توروخدا فکرمونو عوض کنیم - لباس کلاس نیست (هست؟) آقا پسر محترم که توی تقی آباد دستتو گذاشتی زوی شونه یه دختر چادری ، حواست باشه بهش چی داری میگی و زبونت از کجا داره فرمان میگیره ! ببین اون دختره ها - دختــــر . مفهومه ؟ هر چرندی رو بهش نگی. عصر پنجشنبه بود . هر کس تو یه فکری . پولدارا معمولیا اوناییکه ندارن . ( زندگــــــــــــی افقی)

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
بعضیا دهنشون پر از حرفه اما اینقد مودبن که با دهن پر حرف نمیزنن فقط سکوت می کنن
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

بعضي آدم ها را نميشود داشت
فقط ميشود يک جور خاصي دوستشان داشت !

بعضي آدم ها اصلا براي اين نيستند که براي تو باشند يا تو براي آن ها !
اصلا به آخرش فکر نمي کني...
آنها براي اينند که دوستشان بداري

آن هم نه دوست داشتن معمولي نه حتي عشق !
يک جور خاصي دوست داشتن که اصلا هم کم نيست ...

این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم
در کنج دلت تا ابد یه جور خاص دوست داشته خواهند شد....

برداشتی آزاد از
درخشش ابدی یک ذهن پاک

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

شرم میکنم! که وزن سیری ام را با ترازوی کودک گرسنه کنار پیاده رو بکشم

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
باید ببینمت !

چرا که روی نوار قلبی ام

پیوسته نام تو بود

و پزشک نیز بر آخرین نسخه ام . . .

تو را تجویز کرده است ! ! !
بیا ، تا دیر نشده .
شعر:میلاد تهرانی!
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

لحظـــه ها را گذراندیـــــم

غـــم ها را مــــــــزه کردیــم

دلتنگــی ها را چشیدیـــــــــــــــم

حســ ـــــ ــــــــــ ـــرت ها را خوردیـــم

و سالــی دیگـر

این چنیــن رو به پـایـان رفتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
چمدانت بودم کاش

دستت را می گرفتم

با تو می آمدم... *


* داود گراوند

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

زن حقیقت عشق را زود تشخیص می دهد

با حس نیرومند زنی ،

و اگر دبّه در می آورد از آن است که

عشق هم برایش کافی نیست ،

او بیش از عشق می طلبد،

جان ِ تو را ... *


* محمود دولت آبادی

+ از وبلاگ زیبای ناز و نیاز که نام و نشانش را عشق پاک سوخته است...

++ و چه بسیارند افرادی که انسان را از فعال گذاشتن نظرخواهی پشیمان می کنند.

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

یک روز سرانجام با تو

وداعی آبی می‌کنم

می‌دانم روزی از من خواهی پرسید

مگر وداع هم رنگ دارد؟

آن هم به رنگ آبی!

من در جواب تو

فقط چشمانم را می‌بندم...

سالی که بر من و تو گذشت

فقط ۳۶۵ روز نبود

جمعه‌ها را باید دو روز حساب کرد

باید تقویم‌ها را در آفتاب نهاد

تا رنگ ببازد...*

* احمدرضا احمدی

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
ديروز رفت ... همان دلداری که خيلی وقت بود دوستش داشتم ...
وقتی می رفت طنين صدای پاهايش از همه کوچه ها می آمد...
نميدانم ولی شايد دلم تنها شده ... ديشب بهانه اش را گرفته بود ...
هر چه گفتم ... هر چه ناليدم آرام نشد ... فقط وقتی گريستم آرام شد ...
می دانيد من ديشب تا سحر گريستم ...
ديروز دلواپسيم که خيلی وقت بود مرا آزار می داد تعبير شد ... آری او رفت ...
و شايد من ديگر حتی نتوانم صدايش را بشنوم ...
نمی دانم چرا رفتی، نمی دانم چرا ، شايد خطا کردم ....
امروز به رسم دوستی ديرينه ام آمدم و حرف دلم را در فضای خلوت صبحگاهی فرياد زدم شايد نسيم وقتی برای نوازش چهره ات آن زمان که زير اين آسمان به نماز ايستاده ای، تو را ديد ... مويه های دلم را برای تو باز خواند ....
نمي‌دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگي‌مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آروزهايت دعا كردم ......

ديگر مرا تاب نوشتن نمانده است ...
شعر زيبای حميد مصدق که بعد از رفتنت هميشه زمزمه ام خواهد بود را برايت می خوانم ...

تو به من خنديدی ..
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم ...
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد ...
غضب آلود به من کرد نگاه ...
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز سالها هست
که در گوش من آرام، آرام،
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا باغچه خانه ما سيب نداشت
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

جدیدا علاقه مند شدم که آدم های پیچیده و عجیب دور و برم را بشناسم. آدم های ناشناسی که آشنا می زنند.لحن صمیمی ِشان  من را یاد دوستان چندین و چند ساله ی بی معرفتم می اندازد . اما قیافه شان نه. دلم می خواهد درون آدم ها بروم و خصوصیاتشان را بفهم. یک زمانی از مرموز بودن بعضی ها بدم می آمد. دلم می خواست آدم ها روراست باشند. حرف دلشان را بزنند . خسته شده بودم از کنکاش بین شخصیت های چند لایه شان اما حالا دلم لک زده برای دیدن یک آدم مرموز و حل کردن معمای شخصیت پیچیده  اش. آن موقع ها مجبور بودم ، حالا حس می کنم عادت کرده ام به حل کردن این معماهای پیچیده.

 

پ.ن: روز به روز  بیشتر به ضعیف بودن"زبان فارسی"م  پی می برم.

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
بعد چند روز دست گذاشتن روی کلیدهای کیبورد یک حس خوشایندی را به آدم القا می کند. حس این که هنوز هم حرفی داری برای نوشتن و گفتن.حس این که هنوز هم می توانی فکر کنی .حس وجود یک تفاوت. یک تفاوت بین امروز و روزهای قبل. کلا احساس خوبی دارم موقع نوشتن.

این چند روز که از زمستان گذشت درش هیچ اتفاق خاص و غیر منتظره و یا چیزی که من ر ا از آن چه که بودم تغییر بده ، نداشت. و از آن جا که من هیچ کدام از ...
برنامه هایی که برای زمستان داشتم را اجرا نکردم، می توانم بگویم روزهای مزخرفی بودند. در کل ترجیح می دهم از شذت خستگی کار و فعالیت و پادرد ، شب ساعت 9 بخوابم تا این که تا ساعت دوازده و نیم تا یک شب بیدار باشم و علاف. تو ی این چند روز هم تنها روز مفیدم همان دوشنبه بود.

پ.ن: بعد مدت ها نوشتن خیلی مزخرف است که یکی بیاید و قبل از این که تمام نیرویت را روی کلید های کیبورد تخلیه کنی بگوید لطفا بلند شو! کلی کار داریم. :|
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
چقدر بد است که تنها موقع هایی که از  زمین و زمان دلگیرم می آیم  می نویسم. هر موقع  که ناراحتم و غصه دارم. قبل تر  ها ابن طور نبودم. قبل تر ها این قدر  همه چیز گنگ و ناراحت کننده نبود. این قدر سر در گم نبودم. قبل تر ها همه چیز بهتر بود.

این روز ها فراموشی هم گرفته ام.تاریخ تولد دوستانم را یادم می رود. تا دو روز قبلش خوب حواسم هست که تبریک  بگویم  اما به روزش که میرسد یادم می رود.تولد امیر یادم ماند خدارا شکر  اما تولد حمید را یادم رفت تبریک بگویم. هر چند که فکر میکنم آنها هم تاریخ تولد مرا فراموش کرده اند.این روز ها خودم را هم یادم رفته است . چیزِ جالبی از آلا ی این روز ها نمی دانم.کلا یا خواب است یا آخر شب یادش می افتد که فردا امتحان دارد. با اعتماد بنفس برای بیست می رود  سر جلسه ی امتحان بعد با خنگ بازی هجده می شود و بر می گردد. خانه که می آید هم باید غر های مادرش را بشنود سر ....  شب ها هم  نوبت پدرش می رسد تا نصیحتش کند که درس بخواند بعد دوباره فردایش می رود و گند می زند  و بر می گردد...


پ.ن:"جهان هولوگرافیک" "اصول نقد ادبی"" در ستایش داستان" "مکتب ها ی ادبی" "آیدا: درخت و خنجر و خاطره!" این  ها  ، این روزها شده اند ملکه های عذاب من . فکر کنم یک سالی هست که برای خواندنشان روی میزم گذاشتمشان اما فقط هرهفته از روی میز برشان می دارم و زیرشان  را دستمال می کشم دوباره می گذارمشان روی میز.

 

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
مشکل از جایی شروع شد که:

سطح درآمد بعضیا ازسطح فرهنگشون بالاتر زد ..!
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

ادکلن هرچقدر هم گرون قیمت باشه بوی گاو و گوسفند نمیبره!!!

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

به مدد آمدن دی ماه ، روز های جدیدی شروع شده اند.روز هایی سرد و در عین حال غمگین. برعکس خرداد که دوستش دارم. از دی زیاد خوشم نمی آید. یکی از دلایلش هم شاید همین سرد بودنش باشد. همیشه ی خدا مجبوریم سرمای حیاط و داخل راهرو را تحمل کنیم. و همیشه هم دستانمان قبل شروع امتحان یخ بسته است و به زور خودکار را در دستمان میگیریم. جدیدا سر تقلب ها هم عذاب وجدان میگیرم.هر چند که قبلا هم زیاد تقلب نمی کردم شاید یکبار در طول امتحانات یک ترم اما حالا برای همان یک دانه هم عذاب وجدان می گیرم که نکند یک زمانی به دیگران مدیون شوم . و خلاصه این که این روز ها زیادی سرد است. یخ است. احساسات آدم ها هم همینطور.

توی خانه گاهی خوش می گذرد و گاهی سوت و کور است. شب یلدامان به یک جمع خانوادگی خودمان خلاصه شد و خوردن تخمه و هندوانه. روز بعدش هم روز بدی نبود. امتحان ...بود و البته تنها امتحانی که تا الان می توانم به نمره اش امیدوار باشم. دو روز بعدش امتحان ... داشتم. روز های قبل امتحان زبان و کلا روز هایی که زبان می خوانم. قیافه ی مامان خیلی جالب میشود. انگار هم ذوق زبان خواندنم را دارد و هم نوعی سرزنش که "بعد یک ترم خوب شد یادت افتاد زبان بخونی" و من توی دلم کلی می خندم البته او هم موقع خواندن ریدینگ ها به من می خندد. می خوانم مِموری مینز و او میخندد و می گوید مِموری نه بی سواد مِمِری! و من مسخره اش می کنم که مِمِری یعنی چی؟ و چقدر مسخره است واقعا. و از آن طرف ... مدام درباره ی قسمت استعمار انگلستان توی کتاب تاریخش می پرسد و بابا از توی پذیرایی بلند می گوید استعمار انگلیس چیه؟ استعمار انگلیس مامانته! و من و مامان از توی اتاق بلند بلند می خندیم. چون جفتمان می دانیم از این که چایی برایش نریخته ایم دلگیر است.فردایش هم همش به غر های من و مسخره کردن های مامان گذشت. در امتحان زبان 0.75 غلط داشتم و ناراحت بودم و مامان مسخره می کرد:"با اون یه روز درس خوندن توقع داشتی بیست بشی؟ "یا ایتکه "عدالت خدا زیر سوال می رفت تو بیست می شدی!" . روز های جدیدی اند اما خب دوستشان ندارم چه کنم؟!

ایمانبیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن چه برفی می بارد...

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|


كد قالب جدید قالب های پیچك