زندگی افقی

به امید روزی که همه یخچال ها پر باشند.

 

نعره هیچ شیری خانه های چوبی را خراب نمی کند

      من از سکوت موریانه می ترسم.      

 

 

 

لطفا از آرشیو مطالب نیز دیدن فرمایید.

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی… اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی؛ وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر برده‌ی عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی…، اگر روزمرّگی را تغییر ندهی، اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند؛ و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند، دوری کنی. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی، اگر ورای رؤیاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی، که حداقل یک بار در تمام زندگیات ورای مصلحت‌اندیشی بروی...
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
دارد تمام ذهنم درد می کند... مانند دندانی که درد می کند، دور افکارم را پارچه ای سفید پیچیده ام... باید ریشه این افکار کرم خورده را در بیاورم... اما... دیگر تحمل درد را ندارم... هر روزم مانند یک عمر می گذرد... چند عمر است که بغض کرده ام... مانده ام... با این همه بی تو ماندن چه کنم... کاش میشد... بیایی برای یک بار و ببینی وضع و حال مرا... دل این ها که به رحم نمی آید ... شاید دل تو به حالم سوخت... شاید...
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

مردم انگار که افسرده شدن همه تو فکرن - نمیدونم شایدم من یه جوری شدم. یه چیزی میخوام بگم اما نمیدونم چطوری بگم. دخترا اکثرا خودشونو میگیرن امروز رفتم تو شهر خیلی به این موضوع توجه کردم تقریبا همه همینجوری بودن . اونیکه رو موتور بود اونیکه تو پراید بود اونیکه تو اتوبوس بود با اونیکه تو توسان بود همه شون یه جور بودن . نمیدونم چرا . خیلی وقته چیزی احوالمو عوض نکرده . بچه ها برام آرزوهای خوب بکنید - ببخشید . یه سوال : یه آدم با کلاس واسه رفتن به یه خرید معمولی با همسرش ، مامانش ، دوستش یا هر کس دیگه باید به خودش برسه؟چقدر؟خرید کردن و بازارگردی و پاساژ درمانی(!) آرایش غلیط و پوشیدن شلوار چسب و مانتو کوتاه میخواد؟! یا پوشیدن کت و شلوار و یه کراوات !!! باور کنید که نمیخواد ، این یه خرید معمولیه ، چرا خودتو اذیت میکنی و چهار نفر دیگه؟ چرا راجع به آدما موقع قضاوت به لباسشون هم نگاه میکنی؟ -----تن آدمی شریف است به جان آدمیت.....نه همین لباس زیباست نشان آدمیت----- چرا صحبت کردن و راه رفتن به یه نفر که از لحاظ ظاهری با تو یعنی با سلیقه تو ســـــــت نیست برات افت داره ؟ تو فکر اون چی میگذره!خب حتما یه چیزی هست که فکرشو درگیر کرده و دغدغه ش پوشیدن لباس برای گشتن تو شهر نیست! توروخدا فکرمونو عوض کنیم - لباس کلاس نیست (هست؟) آقا پسر محترم که توی تقی آباد دستتو گذاشتی زوی شونه یه دختر چادری ، حواست باشه بهش چی داری میگی و زبونت از کجا داره فرمان میگیره ! ببین اون دختره ها - دختــــر . مفهومه ؟ هر چرندی رو بهش نگی. عصر پنجشنبه بود . هر کس تو یه فکری . پولدارا معمولیا اوناییکه ندارن . ( زندگــــــــــــی افقی)

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
بعضیا دهنشون پر از حرفه اما اینقد مودبن که با دهن پر حرف نمیزنن فقط سکوت می کنن
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

بعضي آدم ها را نميشود داشت
فقط ميشود يک جور خاصي دوستشان داشت !

بعضي آدم ها اصلا براي اين نيستند که براي تو باشند يا تو براي آن ها !
اصلا به آخرش فکر نمي کني...
آنها براي اينند که دوستشان بداري

آن هم نه دوست داشتن معمولي نه حتي عشق !
يک جور خاصي دوست داشتن که اصلا هم کم نيست ...

این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم
در کنج دلت تا ابد یه جور خاص دوست داشته خواهند شد....

برداشتی آزاد از
درخشش ابدی یک ذهن پاک

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

شرم میکنم! که وزن سیری ام را با ترازوی کودک گرسنه کنار پیاده رو بکشم

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
باید ببینمت !

چرا که روی نوار قلبی ام

پیوسته نام تو بود

و پزشک نیز بر آخرین نسخه ام . . .

تو را تجویز کرده است ! ! !
بیا ، تا دیر نشده .
شعر:میلاد تهرانی!
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

لحظـــه ها را گذراندیـــــم

غـــم ها را مــــــــزه کردیــم

دلتنگــی ها را چشیدیـــــــــــــــم

حســ ـــــ ــــــــــ ـــرت ها را خوردیـــم

و سالــی دیگـر

این چنیــن رو به پـایـان رفتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
چمدانت بودم کاش

دستت را می گرفتم

با تو می آمدم... *


* داود گراوند

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

زن حقیقت عشق را زود تشخیص می دهد

با حس نیرومند زنی ،

و اگر دبّه در می آورد از آن است که

عشق هم برایش کافی نیست ،

او بیش از عشق می طلبد،

جان ِ تو را ... *


* محمود دولت آبادی

+ از وبلاگ زیبای ناز و نیاز که نام و نشانش را عشق پاک سوخته است...

++ و چه بسیارند افرادی که انسان را از فعال گذاشتن نظرخواهی پشیمان می کنند.

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

یک روز سرانجام با تو

وداعی آبی می‌کنم

می‌دانم روزی از من خواهی پرسید

مگر وداع هم رنگ دارد؟

آن هم به رنگ آبی!

من در جواب تو

فقط چشمانم را می‌بندم...

سالی که بر من و تو گذشت

فقط ۳۶۵ روز نبود

جمعه‌ها را باید دو روز حساب کرد

باید تقویم‌ها را در آفتاب نهاد

تا رنگ ببازد...*

* احمدرضا احمدی

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
ديروز رفت ... همان دلداری که خيلی وقت بود دوستش داشتم ...
وقتی می رفت طنين صدای پاهايش از همه کوچه ها می آمد...
نميدانم ولی شايد دلم تنها شده ... ديشب بهانه اش را گرفته بود ...
هر چه گفتم ... هر چه ناليدم آرام نشد ... فقط وقتی گريستم آرام شد ...
می دانيد من ديشب تا سحر گريستم ...
ديروز دلواپسيم که خيلی وقت بود مرا آزار می داد تعبير شد ... آری او رفت ...
و شايد من ديگر حتی نتوانم صدايش را بشنوم ...
نمی دانم چرا رفتی، نمی دانم چرا ، شايد خطا کردم ....
امروز به رسم دوستی ديرينه ام آمدم و حرف دلم را در فضای خلوت صبحگاهی فرياد زدم شايد نسيم وقتی برای نوازش چهره ات آن زمان که زير اين آسمان به نماز ايستاده ای، تو را ديد ... مويه های دلم را برای تو باز خواند ....
نمي‌دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگي‌مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آروزهايت دعا كردم ......

ديگر مرا تاب نوشتن نمانده است ...
شعر زيبای حميد مصدق که بعد از رفتنت هميشه زمزمه ام خواهد بود را برايت می خوانم ...

تو به من خنديدی ..
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم ...
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد ...
غضب آلود به من کرد نگاه ...
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز سالها هست
که در گوش من آرام، آرام،
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا باغچه خانه ما سيب نداشت
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

جدیدا علاقه مند شدم که آدم های پیچیده و عجیب دور و برم را بشناسم. آدم های ناشناسی که آشنا می زنند.لحن صمیمی ِشان  من را یاد دوستان چندین و چند ساله ی بی معرفتم می اندازد . اما قیافه شان نه. دلم می خواهد درون آدم ها بروم و خصوصیاتشان را بفهم. یک زمانی از مرموز بودن بعضی ها بدم می آمد. دلم می خواست آدم ها روراست باشند. حرف دلشان را بزنند . خسته شده بودم از کنکاش بین شخصیت های چند لایه شان اما حالا دلم لک زده برای دیدن یک آدم مرموز و حل کردن معمای شخصیت پیچیده  اش. آن موقع ها مجبور بودم ، حالا حس می کنم عادت کرده ام به حل کردن این معماهای پیچیده.

 

پ.ن: روز به روز  بیشتر به ضعیف بودن"زبان فارسی"م  پی می برم.

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
بعد چند روز دست گذاشتن روی کلیدهای کیبورد یک حس خوشایندی را به آدم القا می کند. حس این که هنوز هم حرفی داری برای نوشتن و گفتن.حس این که هنوز هم می توانی فکر کنی .حس وجود یک تفاوت. یک تفاوت بین امروز و روزهای قبل. کلا احساس خوبی دارم موقع نوشتن.

این چند روز که از زمستان گذشت درش هیچ اتفاق خاص و غیر منتظره و یا چیزی که من ر ا از آن چه که بودم تغییر بده ، نداشت. و از آن جا که من هیچ کدام از ...
برنامه هایی که برای زمستان داشتم را اجرا نکردم، می توانم بگویم روزهای مزخرفی بودند. در کل ترجیح می دهم از شذت خستگی کار و فعالیت و پادرد ، شب ساعت 9 بخوابم تا این که تا ساعت دوازده و نیم تا یک شب بیدار باشم و علاف. تو ی این چند روز هم تنها روز مفیدم همان دوشنبه بود.

پ.ن: بعد مدت ها نوشتن خیلی مزخرف است که یکی بیاید و قبل از این که تمام نیرویت را روی کلید های کیبورد تخلیه کنی بگوید لطفا بلند شو! کلی کار داریم. :|
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
چقدر بد است که تنها موقع هایی که از  زمین و زمان دلگیرم می آیم  می نویسم. هر موقع  که ناراحتم و غصه دارم. قبل تر  ها ابن طور نبودم. قبل تر ها این قدر  همه چیز گنگ و ناراحت کننده نبود. این قدر سر در گم نبودم. قبل تر ها همه چیز بهتر بود.

این روز ها فراموشی هم گرفته ام.تاریخ تولد دوستانم را یادم می رود. تا دو روز قبلش خوب حواسم هست که تبریک  بگویم  اما به روزش که میرسد یادم می رود.تولد امیر یادم ماند خدارا شکر  اما تولد حمید را یادم رفت تبریک بگویم. هر چند که فکر میکنم آنها هم تاریخ تولد مرا فراموش کرده اند.این روز ها خودم را هم یادم رفته است . چیزِ جالبی از آلا ی این روز ها نمی دانم.کلا یا خواب است یا آخر شب یادش می افتد که فردا امتحان دارد. با اعتماد بنفس برای بیست می رود  سر جلسه ی امتحان بعد با خنگ بازی هجده می شود و بر می گردد. خانه که می آید هم باید غر های مادرش را بشنود سر ....  شب ها هم  نوبت پدرش می رسد تا نصیحتش کند که درس بخواند بعد دوباره فردایش می رود و گند می زند  و بر می گردد...


پ.ن:"جهان هولوگرافیک" "اصول نقد ادبی"" در ستایش داستان" "مکتب ها ی ادبی" "آیدا: درخت و خنجر و خاطره!" این  ها  ، این روزها شده اند ملکه های عذاب من . فکر کنم یک سالی هست که برای خواندنشان روی میزم گذاشتمشان اما فقط هرهفته از روی میز برشان می دارم و زیرشان  را دستمال می کشم دوباره می گذارمشان روی میز.

 

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
مشکل از جایی شروع شد که:

سطح درآمد بعضیا ازسطح فرهنگشون بالاتر زد ..!
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

ادکلن هرچقدر هم گرون قیمت باشه بوی گاو و گوسفند نمیبره!!!

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

به مدد آمدن دی ماه ، روز های جدیدی شروع شده اند.روز هایی سرد و در عین حال غمگین. برعکس خرداد که دوستش دارم. از دی زیاد خوشم نمی آید. یکی از دلایلش هم شاید همین سرد بودنش باشد. همیشه ی خدا مجبوریم سرمای حیاط و داخل راهرو را تحمل کنیم. و همیشه هم دستانمان قبل شروع امتحان یخ بسته است و به زور خودکار را در دستمان میگیریم. جدیدا سر تقلب ها هم عذاب وجدان میگیرم.هر چند که قبلا هم زیاد تقلب نمی کردم شاید یکبار در طول امتحانات یک ترم اما حالا برای همان یک دانه هم عذاب وجدان می گیرم که نکند یک زمانی به دیگران مدیون شوم . و خلاصه این که این روز ها زیادی سرد است. یخ است. احساسات آدم ها هم همینطور.

توی خانه گاهی خوش می گذرد و گاهی سوت و کور است. شب یلدامان به یک جمع خانوادگی خودمان خلاصه شد و خوردن تخمه و هندوانه. روز بعدش هم روز بدی نبود. امتحان ...بود و البته تنها امتحانی که تا الان می توانم به نمره اش امیدوار باشم. دو روز بعدش امتحان ... داشتم. روز های قبل امتحان زبان و کلا روز هایی که زبان می خوانم. قیافه ی مامان خیلی جالب میشود. انگار هم ذوق زبان خواندنم را دارد و هم نوعی سرزنش که "بعد یک ترم خوب شد یادت افتاد زبان بخونی" و من توی دلم کلی می خندم البته او هم موقع خواندن ریدینگ ها به من می خندد. می خوانم مِموری مینز و او میخندد و می گوید مِموری نه بی سواد مِمِری! و من مسخره اش می کنم که مِمِری یعنی چی؟ و چقدر مسخره است واقعا. و از آن طرف ... مدام درباره ی قسمت استعمار انگلستان توی کتاب تاریخش می پرسد و بابا از توی پذیرایی بلند می گوید استعمار انگلیس چیه؟ استعمار انگلیس مامانته! و من و مامان از توی اتاق بلند بلند می خندیم. چون جفتمان می دانیم از این که چایی برایش نریخته ایم دلگیر است.فردایش هم همش به غر های من و مسخره کردن های مامان گذشت. در امتحان زبان 0.75 غلط داشتم و ناراحت بودم و مامان مسخره می کرد:"با اون یه روز درس خوندن توقع داشتی بیست بشی؟ "یا ایتکه "عدالت خدا زیر سوال می رفت تو بیست می شدی!" . روز های جدیدی اند اما خب دوستشان ندارم چه کنم؟!

ایمانبیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن چه برفی می بارد...

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

این روز ها همه چیز خوب می گذرد. بی هیچ گلایه ای از زندگی و دنیا. اوایل دی  همیشه همین طور است. برای همین است که این قدر اول مهر را دوست دارم.یکی اول دی، یکی اول فروردین. برایم جفتشان تازگی دارد. تازگی و جدید بودنشان را می پرستم. بهترین مواقع زندگی ام هستند این روزها.

کسانی که الان در اطرافم هستند همان هایی اند که تا دو سه سال پیش فکر می کردم آدم هایی هستند کاملا متفاوت از من و و امکان ندارد چند آدم متفاوت با هم دوست شوند ویا این که افرادی بودند با سلایقی که کاملا با افکار و سلایق من فرق می کرد. برعکس آنها افرادی بودند که من سال ها می شناختمشان . حتی بهتر از خودشان. اما با وجود کلی شباهت دوستی هایمان خیلی زود تر از آنچه فکر می کردم از هم پاشید. حالا فهمیدم که دل یک دوست باید با دلت همرنگ باشد نه افکار و سلایق اش. اگر دلش همرنگ نباشد هرچه قدر هم که افکارش با تو یکی باشد . دوست خوبی نخواهد بود. دل که یک رنگ باشد ، فداکاری و محبت ورفاقت را با خود می اورد اما اگر فقط سلایق باشد و دل آن جور که باید یکرنگ نباشد فداکاری و محبت اش بگیر نگیر دارد. آن وقت است که می گویی اصلا نمی خواهم دوست داشته باشم.

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
لبخندت معجزه میکند...

و طنین آهنگین صدایت از هر ترانه ای خوش تر است...

معنای قدم زدن را تو به من آموختی وقتی آنگونه آرام و موزون زمین زیر پایت را آرام می کردی...

آن دو مردمک زیبایت روی صورتم میدوند و میخندند...

حالا اینجایی و تمام لبخندت سهم من است...

آری ...خوشبختی همین احساس توست که در تمام دنیایم پیچیده مهربان

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
+همه ی حرف ها را نمیتوان گفت. این حرفهایم شده اند یک سنگینی روی سینه ام که حتی مجال نفس کشیدن را هم به من نمی دهد. این جور مواقع واقعا نمیدانم باید چه کار کنم.

+بعضی آدم ها هستند که فکر میکنند خیلی به قول خودشان "شاخ" ند و بقیه همه " خز" ند. افتخار می کنند که قبل از این که بقیه به خواننده ای علاقه مند شوند این ها می شناختند اش. افتخار می کنند که قبل از این که فلان مدل مو مد شود آنها موهایشان را همان طور زده اند. این جور آدم ها این روز ها به شدت روی "نرو" هستندو و من دلم می خواهد بهشان بگویم: (فلانی! تو دقیقا هیچ پخی نیستی پس لطفا خفه شو!)

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

قبلا خیلی به تمرکز و حواس دقیقم می بالیدم. اما حالاشده ام یک بی حواس مطلق! مدام فکر و خیا ل می کنم و اصلا نمی توانم حواسم را جمع کنم. نتیجه ی این سردر گمی ها شده هدر رفتن زمان و به بطالت گذراندن وقت. یک روزهایی خیلی کتاب می خواندم. خلاصه و نقد می نوشتم. یک آلبوم آهنگ را با دل و جان گوش می کردم.وبلاگ گردی می کردم و همین طور وبلاگ نویسی. سریال های تلویزیون را دنبال می کردم وب گردی می کردم. مدام پای تلفن بودم و به درد و دل های این و ان گوش می کردم! سروش می آمد خانه مان و کلی باهم بازی می کردیم. و کلی کا ر های دیگر . اما حالا گه گدار کتاب هایی را می خوانم که چیزی جز یک مشت چرندیات نیستند.پلیرم روشن است اما درست نمی فهمم چه می گوید. خیلی وقت است وبلاگ گردی نمی کنم.اگر هم خدای ناکرده وبلاگی اشتباهی باز شد. حوصله ی خواندن ندارم.نوشتن هم که دیگر هیچ! تلویزیون و تلفن را هم بوسیده ام و گذاشته ام کنار. درس هم که نمی خوانم. به قول پدرم: این روز ها به درد لای جرز دیوار میخورم. :)

یک هفته ای هست که دارم سعی می کنم خودم بشوم. خود خودم. همانی که یک روزی درسش خوب بود. زیاد کتاب می خواند مدام آهنگ گوش می کرد. سنگ صبور بود. هرچند که دیگر حواسم جمع نمی شود. دارم سعی می کنم دوباره وبلاگ نویسی را شروع کنم.آهنگ گوش کردن را هم همینطور.

پریروز بود که بکب از بچه گفت من آدم ترسناکی ام.ترسناک؟! شاید بد اخلاق غرغرو صفت بهتری بود تا ترسناک. آخر یکی نیست بگوید کجای من ترسناک است؟ در بد اخلاقی و غ=عصبی بودنم شکی نیست. اما همیشه اینطور نیستم. این دیگر خیلی بی انصافیست.

پ.ن: جدیدا حافظ با ما خیلی حال می کند، چیز های جالبی از توی فال ها در می آید.

چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
این دلنوشت ها…
نه.. نه… ببخشید!!
این دردنوشت ها..
نه دل نشین اند نه زیبا،
اینها فقط یک مشت
حرف زخم خورده ی بغض دارند
ک نشانی دردناک، از یک عشق ناکام دارند…
و تنها مخاطبش، غایب است!!

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
روزت را دریاب ، با آن مدارا کن
این روز از آن توست؛ بیست و چهار ساعت کامل!
بقدر کفایت هست، تا روزی بزرگ شود.
مگذار ؛ هم در پگاه فروپژمرد...!
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
http://upload7.ir/images/05578047654464006248.jpg

 

عکسم

http://upload7.ir/viewer.php?file=05578047654464006248.jpg

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
برای تو وخویش، چشمانی آرزو میکنم: که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند؛
گوشی که صداها و شناسه ها را در بی هوشی مان بشنود
روحی؛ که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی؛
که در صداقت خود مارا از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است، سخن بگوییم....
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

امکانش هست یه روزی از روزهایی که نبودم با انگشت به سر قبرم بکوبی و بگویی:بیدارشو من برگشتم؟!

من ب آمدنت بعد مرگمم راضي ام.بخدا راضي ام!

ب عشقم قسم..!ب دلم قسم...!ب بزرگيش ك راضي ام...!

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|

حسادت میکنم به رنگ دیوار٬وقتی که اتفاقی سایش بدنت به پوستش را حس میکند.


حسادت میکنم٬ به آفتاب وقتی با نوازش آرام به پوستت گرما میبخشد


حسادت میکنم به برگ گیاه وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هیجان زده و بی تاب و چرخان میکند


وحسادت میکنم به مادرت وقتی چند لحظه قبل از خواب به یاد تو لبخندمیزند و به تختت که همه روزه به هم آغوشی شبت پریشان وبهم ریخته است و به فرش که


چند تار مویت را میان پرزهایش نگه می دارد و به آینه ات که همیشه و هر روز گرمی نگاهت را حس میکند و به کوچه ات٬درختان باغچه ٬چشمانت و به خودت وبه خدایت


و به این قلم که از تو نوشت...

نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا؛ آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست؛ درکویری سوت وکور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور!..
صحبت از مرگ محبت
مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است....
نوشته شده در ساعت توسط شازده کوچولو|


كد قالب جدید قالب های پیچك